روز جمعه رفتیم پارکینگ با بابا و حمید تنیس روی میز پلی آف بازی کنیم...! این میز را حمید از روزنامه همشهری پیدا کرده و خریده است ...البته بابا پولش را داده...بابا در جوانی قهرمان تنیس استان تهران بوده است و به جای او مامان چانه میزند که آن وقتها قزوین و قم و ...هم جزء استان تهران بوده اند و تهران مثل الان، الف و ب نداشته است...حمید هم در مسابقات دانش آمزی قهرمان استان تهران بوده است...البته تهران الف که کرج و فیروزکوه و شهرری و ...را هم شامل نمیشود و بعبارتی فقط شهر تهران است! من یک بلیز بسته ام به کمرم و یک کلاه هم گذاشته ام سرم ...حمید 5-2 عقب است و من به سبک تماشاگرنماها تشویق میکنم:
-"اتل متل رضاجون
راکتت و بچکون
بابا یه تنیسوره
توپّاش همیشه گُله!"
حمید: پنبه میشه اینقدر آیۀ یاس نخونی؟ یه کم هم منو تشویق کن...
(الان چند وقتی است که حمید به من میگوید پنبه!!!)
من: خوب باشه... ببین این خوبه "پنگول پنگولم...تاج سرم ...باختت نمی.....شه باورم..."؟
(الان چند وقتی است که من به حمید میگویم پنگول!!!)
حمید یک امتیاز می آورد...بابا دنبال توپ میدود ته حیاط!
مامان: حمید خجالت داره...مرد 50ساله را اینجوری میدوونی دنبال توپ!
حمید ذوق کرده باشد انگار دری وری میگوید:
حمید: مادر من شووَر محترمتون باید بیشتر تلاش کنن!
مامان: شما به دنیا نبودی شوهر محترمم قهرمان آسیا بودن حمید خان! ما بچه بودیم با بابامون تخته نرد بازی میکردیم هزار جور دوز و کلک میزدیم که احیانا یک مهره اش را نزنیم...
من: چشمم روشن...بابابزرگ نمیذاشته شماها برید سینما و خونه را محرمها تکیه (همان هیئت خودمان) میکرده...اونوقت تخته میزدین؟ استغفرالله...
مامان میرود بیرون از خانه...زود بر میگردد...یک بسته 6تایی توپ پینگ پنگ خریده...تند تند میچپاند توی جیبهای گرمکن بابا...آیا عشق تعریف دیگری دارد؟
پی نوشت: من به جای تماشاگر نما شدم توپ جمع کن...بابا هم با اون همه امکانات باید بازی را میبرد که برد!!
حمید داداشم، کوچولو که بود خیلی کم غذا میخورد...زیبا جون براش حریره بادام درست میکرد و حمید لب نمیزد...یک بار من که خودم هم کوچولو بودم آن وقتها خودم را انداختم وسط:
-زیباجون من به حمی توچولو بوف بدم ام یوز؟(ترجمه: زیبا جون من به حمید کوچولو غذا بدم امروز؟)
به غذا میگفتیم "بوف" نمیدانم چرا...بهرحال یادم هست که تحت نظارت مامان قرار شد من به حمید غذا بدهم...
من: حمی بدو بااااااابااااااا! (ترجمه: حمید بگو: بابا)
میخواستم تا دهانش را حسابی باز کرد موقع کشیدن حرف باااااا قاشق را بچپانم در دهنش...حمید از همان 15ماهگی اش زبل بود...هم آمد حرف مرا گوش بدهد و هم "بوف" را نخورد...جوابی داد در تاریخ نوشتنی:
حمید: ئضا دوووووووووووووووون(ترجمه: رضا جوووووووووووووون)
شب زیباجون کل ماجرا را برای رضا جون تعریف کرد و بابا کلی ذوق کرد...
این شده بود تئاتر من و حمید:
من: حمی بدو باااااااباااااااااا
حمید: ئضا دووووووووووووووووون
****
الان نزدیک به 23 سال از آن روزها گذشته...حمی توچولو ی ما هم برای خودش مردی شده...مهندس شده...فوق لیسانسش را 9/9/2009 دفاع کرده...اما هنوز که هنوز است درست و حسابی غذا نمیخورد:
حمید ماهی و میگو و خاویار و بلدرچین دوست ندارد
حمید کله پاچه و جگر و زبان گوساله و سیرابی نمیخورد
حمید از سیر و فلفل دلمه ای و نخود فرنگی و زیتون و هویج بدش می آید
حمید بادمجان و کدو و گل کلم و اسفناج و کنگر و ریواس نمیخورد
حمید انجیر و توت خشک و بادام زمینی و خرما و شیره لب نمیزند
حمید خان تازگیها فهمیده عسل هم نباید بخورد...میگوید شاید زنبورش راضی نباشه که دسترنجش را ما بخوریم!!! من بهش کلک میزنم...
من: این عسله تولید پارساله جیگر میگر! عمر زنبور هم یک ساله...الان هم زنبوره مرده هم بچه هاش مردن...تو فرض کن عسله به ما ارث رسیده...حمید ته دلش راضی نمیشود...اما قبول میکند:
حمید: خوب اینو زودتر میگفتی عسل مسل......مونده بودم شیر را با چی بخورم...
***
احتمالا 23 سال بعد خاطرات این روزها را باید برای بچه های خودم و بچه های حمید تعریف کنم...امیدوارم آنها هم مثل شما حوصله دل دادن به این حرفهای خواهر-برادرانه را داشته باشند.
ابر می آید...اما باران نمی آید...او میرود به سادگی بو کردن یک شاخه گل...به سادگی نوشیدن یک استکان چای کمرنگ ولرم...به سادگی یک نفس عمیق در پشه بند توی حیاط خانه اش به رسم سالهای اقامت در کاشان...او میرود با آن خاطرات دقیق از دوره نوجوانی...چوب و چماق خوردن و کشف حجاب...اخراج از مدرسه بخاطر حجاب...استخدام معلم خصوصی برای اینکه از درس عقب نماند...اخراج معلم خصوصی که از زیر کرسی انگشت پای او را از روی جوراب لمس کرده بوده...
من: مامان بزرگ من... آخه آدم با مرد نامحرم زیر یه کرسی میشینه؟
او رفت با آن خاطره عاشقانه شوهر کردنش...با همان پسری که همدیگر را اولین بار در لباس فرنگی دیده بودند آن سالها...با خاطره سوختن صورتش با بیگودی ذغالی در روز عروسی...عروسی در لباس زری دار به رسم آن روزها...با خاطره مرگ فرزند اولش...با خاطره مرگ مشکوک شوهرش ...
او رفت با آن همه خاطرات تلخ و شیرین مو به مو که به یاد داشت...با آن ذهن دقیق که نوه ها و نتیجه ها را میشمرد:
18 نوه دارم... 14پسر 4 دختر...8تاشون دکترا دارند...5تاشون پزشکن...ارتوپد...عفونی...پوست...یکیشون وکیله... یکیشون اورست را فتح کرده....3تاشون مهندسن...
من: کلک نزن مامان بزرگ...ممّد عمه را دو بار حساب کردی...هم تو مهندسا هم برای صعود به اورست...
-قدرت خدا هر چی خودمو و عروسام پسر آوردیم عروسهای عروسهام همه دختر دار شدن...غزل یک، کیمیا دو، کیانا سه، مانا چهار، سپیده پنج، سارا شش...6تا نتیجه دارم...
چقدر روزگار خوبی بود...
***
-خدا یعنی این همه مرد سر سفید پسرای منن؟
من: مامان بزرگ خانوم بابای من که بیشتر موهاش مشکیه...عمو حسین هم جوگندمیه...
-فدای تار تار موهاش بشم...پسرخلبانم یه کم گندم موهاش زیاد شده ...
***
خدا یعنی این همه پسرهای خوشگل نوه های منن؟ شکرت خدا...دیگه آدم از خدا چی میخواد؟
من: ما چی رخساره خانم؟ دخترها حساب نیستن؟
***
مادربزرگ دقیقا 88 سال و 8 ماه و 8 روز زندگی کرد...از 1/1/1300 آنطور که شناسنامه اش میگفت تاتا 9/9/88...عجب حکایتی ست برای خودش...
***
مامان بزرگ خوبی؟
-اگه من مامان بزرگتم یقین تو هم نوه امی؟...نوه ی دختری هستی یا پسری؟
-سمانه...سمانه کوچیکه....سمی عمو رضا...رضا پسر ته تغاریت...
یادش نمی آمد این آخرها مرا هم نمیشناخت...در آلبوم عکس فقط خودش و شوهرش را که 54سال است مرده میشناخت...
***
همان بهتر که یادش رفت آن همه خاطرات تلخ و شیرین که بیشترشان هم تلخ بودند...همان بهتر که یادش رفت...پسرش 2ساله اش را غارتگران سال 20 شمسی از پلکان پایین انداختند و کشتند... همان بهتر که یادش رفت شوهرش که از فعالان نهضت ملی شدن نفت بوده به طرز مشکوکی مرد... همان بهتر که یادش رفت برادر و برادرزاده اش که نویسنده و گوینده رادیو بودند در زندان شاه تیرباران شدند...همان بهتر که یادش رفت پسرش را...عموی جوان مرا... از فکه تکه تکه آوردند...و او فقط گفت: خمس هر چیزی برای خداست...
همان بهتر که یادش رفت و آن لحظه های آخر که گل را آوردند بو کند ...آن لحظه های آخر که داشت چای کمرنگ ولرمش را سر میکشید...آن لحظه های آخر که داشت در بستر نرمش میغنود... فقط یادش ماند که بگوید:
خدا حق و رسول خدا حق...124000پیامبر بر حق...علی ولی خدا حق...
اشهد ان لا اله الا الله...
تو را تکذیب می کنند...تو مکن
تو را می ستایند فریب مخور
تو را نکوهش می کنند شکوه مکن
مردم شهر از تو بد می گویند اندوهگین مباش
همه مردم تو را نیک می خوانند مسرور مباش
آنگاه از ما خواهی بود.
امام محمد باقر(ع)
***
۳روز مانده به عید قربان
قربانت: آسمانه
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
مامانم جمعه پیش آراز و معصومه را دعوت کرد خانه مان برای پاگشا...قبل از شام معصومه آمد اتاق من نماز بخواند فرصتی پیش آمد که با هم خصوصی صحبت کردیم...بخشهایی از این مکالمه را مینویسم:
آراز را اولین بار در دشت لاله دیدم...با گروه کوهنوردی دانشگاه رفته بودیم!...دشت کوچکی بود بالای کوه...طرفای فیروزکوه...برنامه در واقع پیش برنامه قله کهار بود و کهار هم پیش برنامه سبلان... آن وقتها 3 تا از پسرهای گروه، تو تمام برنامه های قبلی با خودشون یه زودپز کوچیک می آوردند تو اون فرصت کم نهار، آتیش درست میکردند که آبگوشت بپزند بعد هم خبر می آمد که آبگوشتشان نپخته و بچه ها برایشان غذا جمع میکردند...من دستشان را خوانده بودم...رفتم به محمد مقدم بگویم که فهمیده ام نهاری در کار نیست و زودپزشان خالی است و این برنامه ها بهانه است...یک دفعه آراز پیدایش شد آنجا...فکر کنم چشمهایم گرد شده بودند...آراز اولین باری بود که می آمد با گروه کوهنوردی...برای اولین بار در زندگی دلم لرزید...خیلی خوشتیپه...نه؟
من: چی بگم؟...مهم نظر شماست...
-ایمیلهایمان را رد و بدل کردیم...آن وقتها ظرفیت ایمیل یاهو خیلی پایین بود...همان شب یک ایمیل جدید ساختم...از سوالات ایمنی یاهو "محل اولین دیدار با همسر" را انتخاب کردم و جواب را نوشتم: "دشت لاله"
از آراز خوشم آمده بود... برگشتنی از کوه که پایین می آمدم به کوه مباهات میکردم...کلاه مرا گرفت و گذاشت سرش...بعد رویرویم ایستاد و پرسید " بهم میاد؟" من اصلاً کلاه را ندیدم...فقط چشمهایش را...محو چشمهایش شده بودم...چشمهاش خیلی قشنگه نه؟
من: آره خوب میشه گفت...البته نظر شما مهمه...
-اما خوب نمیشد بیگدار به آب زد...آراز دو تا دوست داشت، مهدی افشاری و محسن سیفی، که خیلی دور و بر من میپلکیدند اما من بهشون روی خوش نشون نمیدادم...من که برادر ندارم...اما یک چیزهایی از دیوانه بازیهای پسرها شنیده بودم...میگفتم نکند آراز با اینها شرط بسته که مرا به دام عشق خودش بیندازد و علاقه اش به من حقیقی نیست...بعدها یک بار به آراز گفتم که مهدی افشاری همیشه در جلسات گروه کوهنوردی در حرف زدنهایش ادای مرا در می آورد...چقدر دلم را به دست آورد وقتی که گفت:
"خوب اونم میخواد تکیه بر جای بزرگان بزنه..."
چقدر ذوق کردم وقتی قرار شد آراز بیاید آمریکا پیش من...از بابام یک وکالت نامه هم گرفته بود برای ازدواج با من...وزارت خارجه ایران یه دفتر تو نیویورک داره که سند ازدواج ایرانی هم صادر میکنند...ببین چقدر ساختار ذهنیش درسته که تا وقتی که بلیط را نگرفته بود به من نگفته بود که الکی دلخوش نشم...در یک هفته اندازه تمام عمرم خرید کردم...وسایل خونه...پتو و ملحفه...برای آراز لباس راحتی، حوله تن پوش، دمپایی روفرشی، دمپایی حوله ای، ریش تراش، after shave ...
من: ادوکلن؟
-نه ادوکلن نگرفتم...پیش بینی م این بود که بوی طبیعی تنش را از بوی هر عطری بیشتر دوست داشته باشم...راستش الان میبینم پیش بینی م درست بوده...آها... یک اطوی نو هم خریدم...دلم نه فقط برای خودش حتی برای اطو کردن لباسهایش غنج میرفت...دلم میخواست در خانه ی من هم که قرار بود بشود خانه ی ما آسایش داشته باشد...انشالله عاشق میشی میفهمی در عشق چه حالی به آدم دست میده...تو اون چند سال که آراز منو گذاشت و رفت هر وقت با اون اطو لباسهای خودم را اطو میکردم حس میکردم عطر تن آراز میپیچه...
یک بار همان اوایل آراز هوس پنیر-سبزی کرده بود...ماه رمضون بود...سبزی های اونجا مث اینجا نیست...دو سه رقم سبزی دارن تو مایه های جعفری و گشنیز اما بهرحال از زیر سنگ برایش سبزی پیدا کردم... عشق آدم را رویین تن میکند...حالا انشالله عاشق میشوی میفهمی... فرداش به بابام زنگ زدم ازش خواستم برام بذر سبزی خوردن و پنیر تبریزی بفرسته...اون موقع نمیدونستم ورود هر گونه بذر غیر بومی به آمریکا ممنوعه...تو حلب پنیر تبریزی هم 27 نوع میکروب پیدا کرده بودند و فقط نامه اش بهم رسید که توش نوشته بودند که پنیرتون آلوده و ممنوع الوروده و ما اون را اتوکلاو و بعدش معدوم کردیم...وقتی نامه بهم رسید 2هفته ای بود که آراز از پیشم رفته بود...
وقتی برگشتم ایران مدتی طول کشید تا کار پیدا کنم...از شریف تا آزاد شیراز درخواست دادم برا هیات علمی شدن...پروسه ش زمانبره...پاییز و زمستان بیکار بودم...آن سال زمستان به اوج سردی ممکن رسیده بود...زمستان پیرارسال یک هفته کل کشور تعطیل بود اگه یادتون باشه...
من: یادمه...ما اون موقع کیش بودیم...اونجا هوا خوب بود اما چون مهرآباد بسته بود ما هم تو کیش زندانی شده بودیم...
چند تا کت و پالتو و ژاکت دادم یکی از آشناها با خودش برد به روستایی نزدیک به همان دشت لاله در پای فیروزکوه...روستای ارجمند...برای مردم فقیر اونجا...یک شالگردن هم همان سال اول آشنایی برای آراز بافته بودم...شبانه...مخفیانه که کسی نفهمد...خیلی کم سن بودم...۲۱-۲۲...سرمای هوا و سنگینی برف طاقتم را طاق کرد...از دست آراز دلم گرفته بود...شالگردن آراز را هم همراه کت ها و پالتوها فرستادم رفت...۱۸۲ سانت بافته بودم...همقد آراز...
پارسال یک روز با یکی از دوستام رفتم فال قهوه...فالگیر یه زن ارمنی بود...اتفاقا خونه ش هم نزدیک پلی تکنیک بود...فالگیره بهم گفت "سرنوشت تو را یک دختر سفید مو بلند هزاران هزار بار گره زده به یک پسر چشم درشت...چشم و ابرو مشکی...قدبلند...چهارشانه..." نشانه های آراز را داد...بعدش گفت "طلسم را انداخته اند گردن دو برادر دو قلو بعدش چال کرده اند پای یک کوه..." میگفت طلسمت بد طلسمی ست...فقط یک جهودی میتوانست بازش کند که جنب بیمارستان سپیر کار میکرد و او هم چند وقت است مرده... بعدها فهمیدم شالگردن آراز را دو تکه کرده اند برای دو برادر دو قلوی دبستانی ...برادرها هم رفته اند گردش شالگردنها را در برف گم کرده اند و برگشته اند...بعدش هم 7شبانه روز برف باریده...
عید 87، درست بعد از استخدام من تو دانشگاه علم و صنعت با بابام رفتیم کربلا...آب عراق آلوده ست...میدونین که...رییس کاروان گفت که نفری یک باکس آب معدنی با خودتون بیارید...راستش من نه زیاد تشنه میشم نه زیاد عرق میکنم نه زیاد احتیاج به دستشویی پیدا میکنم...
من: مثل فرشته ها...
-شما هم خلق و خوتون مثل فرشته هاست...همون روز اول بطری های آب را دادم به بقیه همسفرا...اون سال عید، نیروهای آمریکایی کربلا را محاصره کردند...فضای شهر کربلا یه جوریه...دم داره...غم داره...آدم مرگ را نزدیک میبینه...شرایط ما هم خاص بود...تقریبا همه آماده شهادت بودند...یک عده امید داشتند میگفتند چون قالیباف شهردار تهران هم تو کربلا هست سفارت زودتر یه کاری میکنه...اما من مطمئن بودم که تا آراز را نبینم...تا دوباره عاشقم نشود...تا سالهای سال با خوشبختی تمام با هم زندگی نکنیم...من نخواهم مرد...در چند روز محاصره خیلی تشنگی و گرسنگی کشیدیم...اما بالاخره تمام شد...
اون شب داشتم ایمیلم را چک میکردم از روی عادت...الان که فقط ایمیلهای سیاسی میاد برام ولی من چون این ایمیل اولین قاصد بین من و آراز بوده خیلی دوستش دارم...بعد یک دفعه آراز آمد در چت یاهو سلام کرد...بقیه اش را هم که میدونید...
***
پی نوشت ۱) من آخرش باید یک رمان راجع به آراز و معصومه بنویسم...
پی نوشت۲) ساینا به من میگوید الکی مهربون بازی در آوردی آراز را از کف دادی...زینب دلداری ام میدهد میگوید ترکها زیاد به درد نمیخورند...من ولی میگویم او سهم من از این دنیا نبود...آراز با همه صفات خوبش...با همه موقعیت و تحصیلاتش...با همه حسن صورت و سیرتش...و البته با همه بدیهایی که هر آدمی دارد...مال کسی بود و مال کسی شد که سالهای سال در بیخبری و بی هیچ توقعی عاشقش بوده و هست...
افلاطون مي گه اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي
نگيرش،چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم
که ديدنه، اما اگــه يه روز بــا عقلت کسي رو دوست داشتي، اگــه عقلت
عاشق شد، بدون کـــه داري چيزي رو تجربه مي کني کـه اسمش عشق
واقعيه.
8/8/88 گذشت
1. من اولین نفر بودم که رسیدم...8دقیقه مانده به 8... به جز ما خیلی های دیگر آنجا قرار داشتند...اکثرا دخترها و بعضی پسرها...تا قبل از این که دومین نفر بیاد و جمعمان دونفره شود هر کس مرا میدید میپرسید: " سر قراری؟"
من: بله
-قرارتون چند ساله ست؟
من:11 ساله
کم کم منم یاد گرفتم و این سوالا را از بقیه میپرسیدم...
2. دومین نفر فاطمه آمد... سومین نفر الهه آمد...الهه از معدود بچه هایی بود که در صف ورزش پشت سر من بود...الهه و ساناز و فرشته و سارا از من بلندتر بودند...بعد سال سوم من از سارا بلندتر شدم و دیگر فقط ساناز بین ما بود...بعد از اتمام پیشدانشگاهی هیچ کس الهه را ندیده بود تا همین 8/8/88...با رضایت شخصی از بیمارستان مرخص شده بود که بیاید سر قرار...میگفت مطمئن بودم هیچکس هم نیاید سمانه و ساناز می آیند...عجب خوب مارا شناخته است...
3. یکی از بچه ها ایتالیا بود برای کنفرانس و یکی دیگر لبنان رفته بود برای تحقیقات میدانی برای نگارش فیلمنامه ای در باب تقریب مذاهب...یکی خواب ماند و نیامد...یکی خیلی با من چک و چانه کرد که محل قرار را تغییر بدهم و من مجابش کردم که نمیشود لابی کنیم محل قرار را تغییر دهیم...او هم نیامد... یکی دیگر هم همان که گفتم...مریم که کشته شده بود 4 سال پیش...
4.
5. هفته پیش در سالن ورزش دانشگاه یکی از بچه های همدوره خودمان در امیرکبیر را دیدم که الان در تربیت مدرس دکترای برق-قدرت میخواند...آنها هم همین قرار را با بچه های همدانشکده ای شان گذاشته بودند...اما محل قرارشان درب امیرکبیر بود...تازه یک گروه دیگر از بچه های مدرسه مان هم همانجا قرار داشتند...آقای سلمانی دبیر شیمی مان هم 2-3 روز پیش گفته بود می آید و نیامد...
6. تکه پاره هم بارمان کردند بعضی ها...یعنی اصلا انگار نمیشود دخترها دور هم جمع بشوند حال همدیگر را نگیرند...
نصیبه: مانتویی که تو وبلاگ گفتی اینه؟ خوشگله ولی دکمه اش خیلی بالا هست...
من: ای بابا ... تا زیر زانومه دیگه...کوتاه بیا...(البته تو دلم اینا رو گفتم...نخواستم اوقاتمون تلخ شه)
فرزانه: سمی این چه ابروهایی ه؟ این چه مدلیه؟
من: ما که اهل مو بیرون گذاشتن نیستیم...باید رو ابرو مانوور بدیم( البته تو دلم گفتم اوقاتمون تلخ نشه...فقط بزبان آوردم: خوشگله که...حالا در میاد مثل قبل میشه...)
فاطمه ک: چقدر دادی موهاتو بافتی؟
من: ا...مگه بیرون اومدن موهام؟ مامانم بافته...فقط سه ردیف از پایین موهام
فاطمه: برا غسل ایراد داره ها...
من: والا تو این دو هفته که بافته ام هیچ غسلی بهم واجب نشده(نگفتم ها...گفتم حالا دلش نشکند...فقط گفتم : نه بابا...آب رد میشه...)
خوب بعضی ها هم حرفهای دلنواز زدند:
زهرا پناهی: ازدواج نکردی؟
من: نه
زهرا: خوش به حالت...
زهرا: چقدر لاغری...خوش به حالت
زهرا: شنیدم داری میری آمریکا...وای تنها نری... اونجا میخورنت از بس خوشگلی...
7. بین همه کسانی که آنجا سر قرار بودندجمع ما از همه جمعتر بود و گروه ما از همه بزرگتر و ما تنها گروهی بودیم که پذیرایی تدارک دیده بودیم و تازه زیاد هم آمد و به یک گروه دیگر هم که فارغ التحصیلان مدرسه روشنگر بودند هم دادیم و مردم می آمدند برای بچه های کوچکشان از ما غاغا میگرفتند...نوش جان همه.
8. عکس گرفتیم...حرف زدیم همدیگر را بوسیدیم و برای 9/9/99 قرار گذاشتیم...در برج میلاد که یک جورایی شبیه 9 هم هست...راستی من نشستم حساب کردم 9/9/99 یکشنبه است...روز تعطیل بیشتر کشورها...نظر به این که 8/8/88 جمعه و روز تعطیل ایرانیها بود، معنی آن برای من این است که 9/9/99 {....}.
9. یک مشکلی پیش آمد که من به ناچار جیم را زدم...یعنی کسی قرار بود بیاید)حالا اگر خودش خواست اعتراف کند( من هم که خجالتی... ساعت 10 از خیر بقیه مراسم 8/8/88 گذشتم...حتی فرصت نشد با لیلا و فرزانه خداحافظی کنم.
پی نوشت: تو مود نوشتن نبودم...ببخشین اگر جالب ننوشتم.
یادش بخیر آن صبح پاییزی سال 77 که هوا هنوز تابستانی بود...ما بچه دبیرستانی های شر و شور را برده بودند موزه ...کدام موزه؟ جایی که اشکمان را در آورد...موزه شهدا...خیابان طالقانی...آن روزیکشنبه 7/7/77 بود...خانوم قابوس معلم تربیتی مدرسه یادش بخیر...چقدر میخواست مارا در حال و هوای شهدا بار بیاورد...شوهرش هم که جانباز بود شهید شد چند سال بعد...پسرش مولودی خوان مدرسه ما بود:
-ای می پرستان ...ساغر به دستان ...آمد شه مستان...
من مست مستم ...مهدی پرستم...مولا بگیر دستم...
پیشنهاد از من بود...این را همه میدانند...قرار گذاشتیم وقتی 8/8/88 شد یک جایی همدیگر را ببینیم...همه بچه های کلاس خودمان1/1 و البته بچه های 2/1...کجا بهتر از میدان آزادی که هم شکل 8 است و هم نماد شهر تهران؟ چه ساعتی بهتر از همان 8 صبح؟ یادش بخیر...من یک هفته حساب-کتاب کردم فهمیدم آن روز جمعه خواهد بود...کسی باورش نمیشد...اما من به حساب و کتاب خودم مطمئن بودم...بالای تخته کلاس نوشتم و تا آخر سال تحصیلی ماند:
-خوب من با هم قراری داشتیم آدینه ای سالها طرح تو می آیی به دفتر میکشم!
معلم ها هم کم کم فهمیدند...چقدر میگفتند که آنها هم ناخوانده می آیند سر قرار...آقایان سلمانی...واحدی...زائران...روشن ضمیر...از معلمهای خانم هم خانم افلاطونی ابراز تمایلی کرده بود...الان فقط به آقای زائران امید است که بیاید از بس در این سالها هر سایتی عضو شد ما را هم دعوت کرد و همه اش همین...وقتی تقویم امسال در آمد اولین چیزی که چک کردم همین بود...8/8/88 جمعه است...خدایا شکرت...
در این سالها خیلی خودم را در 8/8/88 تصور کرده بودم... با مانتو و روسری آبی و یک ماشین نقره آبی...بعد تصور میکردم که باد می آید و دسته های روسری مرا تکان میدهد...روزنامه را ورق میزنم...فقط یک ماشین نقره آبی گذاشته اند برای فروش: "روآ نقره آبی، مدل اسفند 85، بدون رنگ، کارکرد 50هزار...7تومان..."به حمید میگویم بخشی از پول مرا که قرض گرفته پس بدهد من بروم یک ماشین نقره آبی بخرم برای 8/8/88...میگوید پول را طرف قرارداد بلوکه کرده و الان همچین پولی در دست ندارد...بعد میخندد و میگوید شنیده است که آراز برای معصومه یک مورانوی نقره آبی خریده است! بعدترش میگوید خواستی ماشین خودمو فردا بریم به نام بزنیم برات...من میگویم نه...من یه ماشین نقره آبی میخواستم...وگرنه خودم با مترو میروم...حمید میگوید "غصه نخور پنبه جان...ماشین خودم که نقره ای هستش...خواستی بری یه مشت آرد و یه سطل آب میریزم روش میشه پژو آردی نقره آبی"...از شوخی اش اصلاً خوشم نمی آید...
چهارشنبه گذشته رفتم مانتوی 8/8/88 را بخرم... میدان هفت تیر...حتی یک مانتوی آبی در آن همه فروشگاه نبود...اما سبز و سورمه ای و قهوه ای و شکلاتی بود... آخرش یک مانتوی مشکی پسندیدم...راستی 8/8/88 تولد امام هشتم هم هست...این دیگر واقعاً معجزه است...
آن سالهای دبیرستان تفریحمان شده بود این که پیش بینی کنیم 8/8/88 هر کس در چه موقعیتی است...فاطمه کلهر همیشه میگفت که تا اون موقع سمانه استاد دانشگاه میشود و من نمیدانم تدریس در دانشگاه آزاد بوشهر یا کلاس کنکور کارشناسی ارشد دانشگاه امیرکبیر را بشود استادی دانشگاه قلمداد کرد یا نه...اما هیچ کس پیش بینی نمیکرد که 8/8/88 مریم مرده باشد...کشته شده باشد...یادش بخیر مریم... 19مهر چهارمین سالگرد مرگ مریم بود...
زنگ زدم از مهسا که الان وکیل پایه 1 شده پرسیدم که برای تجمعمون مجوز از وزارت کشورلازمه یا نه...گفت اگر شعار ندهیم یا علایم تبلیغاتی به همراه نداشته باشید نیازی به مجوز نداریم...مینا هم قرار است خبرنگار و عکاس بیاورد...
الان دیگر شمارش معکوس برای 8/8/88 شروع شده...یک وقتها فکری میشوم نکند خیلی های دیگر هم آن روز آنجا باشند...شاید خیلی ها همچین قراری به ذهنشان رسیده باشد و آن روز و آن ساعت و آنجا بشود مثل راهپیمایی 22بهمن...فکری میشوم نکند کسی نیاید و من تنها بروم آنجا...آن سالها به بچه ها گفته بودم که من فقط و فقط اگر مرده باشم 8/8/88 سر قرار نخواهم بود...
من زنده ام پس سر قرار میروم! حتی اگر هیچ کس نیاید!
1-من و ساینا رفته بودیم دفاع فوق لیسانس سمیه...پژوهشگاه پلیمر و پتروشیمی ایران...آن وقتها سمیه اینها هنوز Handy Cam نداشتند و من مسوول فیلمبرداری شده بودم...نگهبان درب اصلی نمیدانم چه شد که به ما شک کرد:
-دوربین فیلمبرداری همراهتونه؟
من: بله
-دوربین را تحویل بدید تشریف ببرید داخل...فیلمبرداری ممنوعه...
هر چه چانه زدیم که دفاع هست و ما باید فیلمبرداری کنیم برای یادگاری و...قبول نکردند...دوربین را به ناچار تحویل دادیم ...من آخر سر یک جمله ای به ذهنم رسید که بد هم از آب در نیامد:
-خوب گوش بدین و تو ذهنتون ثبت کنین...از این روز به بعد من اگر یک نفر را تو این پژوهشگاه ببینم که از دفاعش فیلمبرداری کرده مطمئن باشید که شما ظرف 24 ساعت شغلتون را از دست میدهید!
با ساینا با حالت عصبانی رفتیم به سمت داخل پژوهشگاه...یک دفعه صدایی از پشت سرمان آمد:
-خانوم...خانوم محترم...سرکار خانوم...
نگهبان، دوربین به دست میدوید دنبالمان...آمد معذرت خواهی کرد و دوربین را پس داد و باز هم طلب بخشش کرد! کم مانده بود به دست و پایمان بیفتد! خداییش آقا زاده ها چه زندگی ای دارند در این مملکت!
2-استاد ما امسال یک دانشجویی گرفته که در 18سالگی ازدواج کرده و در همان حین و بین لیسانس 2-3 بار بچه به دنیا آورده...این خانوم به سرش زده که بیاید فوق لیسانس بخواند و اتفاقاً قبول هم شده...چند روز پیش دکتر حسابی حال این خانوم را جا آورده بود و کلی سرزنش و همان برنامه های همیشگی...دانشجوی مورد نظر آمد به اتاق من و کلی نالید...من هم محض دلداری گفتم که دکتر اخلاقش اینه و با ماها هم همینطوری برخورد میکنه و فقط باید یاد بگیری جلوش در بیای و باهاش از بالا برخورد کنی تا روحیاتش تعدیل بشه (هر چند فاطمه معتقده از بالا برخورد کردن فقط در مورد من جواب میده)
این خانوم در جواب حسن نیت من یک حرفی زد که باید با آب لجن روی سنگ قبرستان بنویسند از بس حرفش مفت بود:
-دکتر شاید حق داشته باشه با شماها بد حرف بزنه و هر چی دلش میخواد بگه...اما من برا خودم کسی هستم...من شوئر و بچه دارم!!!
من هم که نمیتوانم ساکت بمانم این جور وقتها...یک جوابی همینجوری رو هوا پراندم که باید با آب طلا بنویسند:
-نه عزیزم...کاملاً اشتباه فهمیدی قضیه را...دکتر اگر حقی داشته باشه حق داره با شخص شما بد حرف بزنه...چون شما اقلاً 10 دفعه از شوهرت کتک خوردی...(با کمربند!
) ولی به ماها کسی از گل نازکتر نمیگه تو خونه!
جوابی داد که فهمیدم بلوفم همچین بیراه هم نبوده:
-این که نمیشه...تو خونه اونجوری ...تو دانشگاه هم اینجوری!
(خدایا مرا ببخش ولی خوب حقش بود!)
1-نمیدانم چرا بالای سر در یک دکّه کفاشی کوچک یا پشت یک وانت درب داغان مینویسند:" هذا من فضل ربّی" اما بالای سردر یک مجتمع تجاری بزرگ یا پشت یک ولوو ی کانتینری ترانزیتی چنین چیزهایی نمینویسند...انگار انسانهایی که خدا دارند پیشرفت مالی نمی کنند یا وقتی پیشرفت کردند فضل خدا را فراموش می کنند!
2-نمیدانم چرا در امیرکبیر آن همه پسر ریشو آن هم از نوع "ریش با قیچی کوتاه کن" بود که از صبح تا شب داشتند اطلاعیه میچسباندند به در و دیوار اما اینجا حتی رییس بسیج دانشگاه هم همیشه اصلاح کرده است. انگار ریشوها یا فوق لیسانس و دکترا قبول نمیشوند یا اگر قبول شوند ریش مزبور را بر باد میدهند!
3-نمیدانم چرا از وقتی به استادمان گفته ام که ممکن است نخواهم درس خواندن اینجا را ادامه دهم اینقدر در نظرش عزیز شده ام... انگار آدمها قدر چیزهای از دست رفتنی را بیشتر میدانند یا اینکه وقتی فکر کنند برای طرف مقابل ارزش ویژه ای ندارند دست و پایشان را جمع میکنند!
4-نمیدانم چرا حیاط دبستانی که من میرفتم آنقدر گنجشک داشت...مدرسه راهنماییمان فنچ داشت...دبیرستانمان پرستو...دانشگاه لیسانسمان طوطی...دانشگاه فوق لیسانسمان کبوتر...دانشگاه فعلی فقط و فقط کلاغ دارد... انگار در هر دوره پرنده های حیاط محل تحصیل یک ربطی با حال درونی من داشته اند یا اینکه حال درونی من متاثر از این پرنده ها بوده و هست!
5-نمیدانم چرا در پلی تکنیک نیمکت ما در نزدیکی بانک دانشگاه و نیمکت ما در نزدیکی کتابخانه دانشگاه را سر به نیست کرده اند...اما نیمکت سنگی قراضه ما نزدیک دانشکده معارف هنوز سرجایش هست که هست...انگار میخواهند به من بگویند نه پول و نه علم هیچکدام به صاحبش وفا نمیکنند...فقط و فقط معرفت و عشق و ایمان است که میماند!
هر کس میداند کامنتی بگذارد!
در چشمهایم لکه خون افتاده...ته گلویم خون خشک شده...زیر پوست سرم خونمردگی ایجاد شده...گردنم درد میکند... داشتیم میرفتیم گودبای پارتی نفیسه....دوستت دارم وطن...حتی همین حالا که جایی برای من و دوستانم نداری...
من کمربند بسته بودم اما سرم به سقف ماشین خورد...مثل فرزاد تنها پسر آذرجون، خاله ی بزرگم که داشت میرفت سمنان مدارک تحصیلی اش را بگیرد بیاید پلی تکنیک همدانشگاهی ما شود...خدا بیامرزدش سال83ارشد مهندسی پزشکی قبول شده بود...جمجمه من از مال فرزاد سفت تر است...جمجمه ات را به خدا بسپار...
به فاطمه میگویم مرا هر نیم ساعت یک بار چک کند...بتوانم حرف بزنم...حرفهای او را بفهمم...او هم خیلی بهتر از من نیست...باخنده میگویم موقع تصادف تو جیغ زدی و من نزدم...بنظرت من ایمانم قوی تر است یا از زندگی سیرترم...فاطمه حرفهایش حساب شده است...جواب عجیبی میدهد:
"یا" ندارد...این دوتایی که گفتی مستقل از هم نیستند...
شب موقع خواب اشک در چشمانم حلقه میزند...بعد از من چه کسی روی تختم میخوابد؟...بعد از من چه کسی پشت میزم مینشیند؟...بعد از من چه کسی به گلها آب میدهد و برای گنجشکان نان خشک آسیاب میکند؟...آه بعد از من چه کسی بالای قبرم شمع روشن میکند؟ راستی بعد از من عاشق چه کسی میشوی؟
خدایا شکرت که جان مرا در کالبد تن پسندیدی هنوز...همان جان ابریشمی را در تن پنبه ای پیچاندی و دوباره دستم دادی...جان ابریشمی در تن پنبه ای...روح مشتاق در جسم مهجور...
خدایا شکرت که لذت خواب نوشین بامداد را از من نگرفتی...هوای خنک...عطر گلهای محمدی...چهچه پرنده هایی که صبحانه شان نان خشک آسیاب کرده ما ست.
خدایا شکرت که لذت دیدن خورشید امروز را...لذت خوردن صبحانه امروز را از من نگرفتی...عسل آویشن مشکین شهر...خامه پگاه آمل...خرمای مضافتی بم...نام و نشان تخم مرغ را نمیدانم...
خدایا شکرت که فرصت دیدار دوباره او را از من نگرفتی...با آن چشمهای بوسیدنی...با آن لبهای بوسیدنی...با آن گونه های بوسیدنی...با آن دندانهای کج و کوله...مخصوصا دوتای جلویی...دندان را نمیشود بوسید...
*الو...سلام خانوم دکتر
**سلام
*من یکی از مریضاتونم که مشکل قلبی داشتم... به لطف خدا و به دست شما شفا گرفتم.
**فکر کنم اشتباه گرفتین...من پزشک نیستم.
*اشتباه نگرفتم سمانه خانوم...آراز ام...شماره تون رو از عمه لعیا گرفتم.
**سلام آقای داماد، خوبید؟ ببخشید نشناختم...معصومه خانوم حالشون خوبه؟
*به لطف شما...ممنون...خانوم دکتر ما هم خوبن...البته اگه این فامیلای مادری با حرف و حدیثاشون بذارن.
**من که چیزی نشنیدم...چی گفتن مگه؟
*ترکی میگفتن شما نفهمیدین...شانس آوردم معصومه هم ترکی بلد نیست...یکی میگفت یه ماکسیما رفته رو دست راست معصومه یه پراید رفته رو دست چپش...یکی میگفت مبارکش باشه... ایشالا بهش وفا کنه 100سال دیگه رو سنگ مرده شورخونه از دستش در بیارن...بعد من برا معصومه اینجوری ترجمه میکردم "میگن مرده شور پرایدو ببره، در شان معصومه نیست پراید سوار شه ماکسیما رو بده بهش..." اون بیچاره هم فکر میکرد چه فامیل شوهر خوبی داره...
**وا... یعنی چی این حرفا؟ خوب منظورشون چی بود؟
*هیچی بابا...حلقه نشون معصومه را 30 میلیون تومن خریدم و حلقه ازدواج را 7 میلیون...منظورشون به این بوده...
**آها...به سلامتی...مبارکشون باشه...بعدش یعنی شما اینقدر پولدار بودین من نمیدونستم؟
* علت داشت...من رو هوا یک چیزی پروندم گفتم مهریه 1سکه به وحدانیت خدا، میخواستم امتحانش کنم اما در کمال ناباوری معصومه قبول کرد...خواستم دیگه بیشتر از این شرمنده ش نشم...
**ای بابا...اون که امتحان خودش را پس داده...حالا جدّا خواستید با جواهر تلافی این سالهای از دست رفته را دربیارید یا زنگ زدی اینو بگی من دلم بسوزه؟
*نه اتفاقا...زنگ زدم ازتون تشکر کنم...زشته من اینو بگم...خواهشاً برداشت بدی نکنید امّا ازدواج من با شما میتونست بزرگترین اشتباه زندگیم باشه...
**برداشت بدی نکردم...با بودن معصومه قطعاً حرف شما درسته...
*معصومه دختر خیلی خوبیه...من با همه وجودم دوستش دارم...این 4 شبی که مسافرت بودیم...البته زشته من اینو بگم...
**خوب اگه زشته نگین...
*نه دیگه اونقدرها هم زشت نیست...این 4روزی که ما سفر بودیم معصومه یک ساعت هم نخوابید... میگفت میخواد به جای همه ی این سالها منو سیر نگاه کنه...بعد فکر کن آدمی که من باشم همچین عاشقی داشته باشه بخواد با یکی دیگه ازدواج کنه...اشتباهه دیگه...
**قبول دارم...یک برقی تو نگاهشه وقتی نگاهتون میکنه...من همون روز جشن عقد فهمیدم...به مامانم هم گفتم...
* سلام برسونین به زیبا خانوم...آها...راستی از حرفای اون شبم یه مطلبی رو تصحیح کنم... من نمیدونم امامای ما فضای فکریشون چطوری بوده...اما از وقتی که معصومه، معصومه ی من شده، یه جور بی تفاوتی عجیبی نسبت به بقیه دخترا پیدا کردم...حتی تو هنرپیشه ها هم کسی به چشمم قشنگ نمیاد...
**شیلا خداداد؟ الناز شاکردوست؟ بهنوش طباطبایی؟
*اینا کی ان؟ آنجلینا جولی...بریتنی...جودی فاسترهم به چشمم قشنگ نمی آن...
**گفتم شما آخوندزاده اید شاید فیلمهای اینا رو نبینید...سارا گیلبرت؟ ونسا هاگینز؟ الیزابت تیلور؟ اینگرید برگمن؟
*نه هیچکدوم...فقط و فقط "اینوسنت".
**"اینوسنت" کیه؟
*(میخندد)معصومه دیگه...(معصومه به انگلیسی میشه Innocent)
**(میخندم)بهرحال حتی صرفنظر از امکانات مالیتون شما شرایطی دارین که خیلی ها ممکنه آرزو داشته باشه باهاتون ازدواج کنن...اما خوب من ترجیح دادم طبق عدالت و انصاف تصمیم بگیرم...
*شما بزرگوارید...من تا آخر دنیا مدیونتونم...حتی اون دنیا...خوب دیگه ببخشید مزاحم شدم...با من امری ندارید؟
**عرضی نیست...فقط سلام منو به "لیدی اینوسنت" برسونین.
*(میخندد)به قول ترکها یتیرن یاق اولسون(ترجمه:سلام رسون سلامت باشه)...خبر ندارن من به شما زنگ زدم وگرنه ایشون هم سلام میرسوندن...
**خدافظ
*در پناه خدا...
***
پی نوشت: سارا گیلبرت را به لطف میثم و راضیه شناختم که یک هفته ست 4تا پاشونو کردند تو یه لنگه کفش میگن سارا گیلبرت شکل یکی از بچه ها هستش!!!)
به مهر...طلیعه فصلی که تو در آن زاده شدی سوگند...
به ماه...روی ماهی که در فصل فاصله ها با یادت خیره در بدر و هلالش مینگرم سوگند...
به چشمهای تو...جام شرابی که یک آن چشیدم و عمری از آن مست شدم سوگند...
به بازوان تو.... آویخته بر محشر خیال انگیز شانه های صبورت سوگند...
به پاهای تو...آن ستونهای رخنه ناپذیر بهشت برین سوگند...
به دستهای تو...پنجه در پنجه آفتاب افکنده...بیرون آمده از آستین مهر و وفا... زخمه زده بر تار لرزان قلبی که در سینه دارم...سوگند...
به خدا...به خداوندی خدا...به خدا با همه خداوندی اش...همه بزرگی اش...همه بی نظیری اش...همو که صاحب اصیل قلب من است...همو که تو را همخانه خود پسندید و در کنار خود در خانه کوچکی اینجا در قلب من جای داد سوگند...
سوگند میخورم که جز عشقت در دل نپرورم و جز یادت در سر سودایی نبرم و جز نامت بر زبان نامی نرانم...
سلام
شما را به خدا یک نفر این عکسی را که من در بلاگ این کنار سمت راست گذاشته ام به جا بیاورد...![]()
نازنین و خانم زائر که مرا ندیده اند...سارا و فاطمه و ساینا و میثم که دیده اند...راضیه هم که عکسم را دیده است...![]()
آنهایی هم که عمری ست مرا میشناسند و ۱۰۰۰۰۰۰بار مرا دیده اند و یواشکی می آیند سر و گوش آب میدهند همان در حال خفه خون باشند(خفه کار کنند
) سنگین ترند...
بروند بنشینند با همپالگیهایشان پشت سر من و پاره پاره هایم حرف بزنند...اما امید نداشته باشند به گوشم نرسد![]()
* وقتی رسیدم آمریکا نزدیک ماه رمضان بود...البته من تو اون 8سال حتی یک بار هم روزه نگرفتم آنجا...میدونید که برا روزه گرفتن آدم باید قصد توطن کنه...من دوست نداشتم ادا در بیارم که یعنی آمریکا وطنمه...البته سحری میخوردم تا افطار هم هیچی نمیخوردم اما نیت روزه نمیکردم...وقتی برگشتم ایران از فردای رسیدنم 8 ماه پیاپی روزه گرفتم...بجز یه روز که عید قربان بود...شنیدم اطرافیان میگفتند ببین اونجا چه غلطا میکرده که برا توبه همش روزه ست...
** من نشنیده بودم...
*فامیلای این وری که ماهن...اینو فامیلای اون وری میگفتن...ترکی میگفتن شما نفهمیدین...(میخندد)
**همون اوایل خونه ما هم اومدین...البته برا شام بود...راستی نماز را چکار میکردین؟
* شما هم چقدر تحویل گرفتی...حالا ما هیچی...به مامانتون نمیخواستین کمک کنید؟ (میخندد) ...نماز 4 رکعتی هم نخوندم...4رکعتی ها را 2 رکعت میخوندم...قضاهاشو هنوز نخوندم...روزه برا من عبادت راحت تریه...انشااله پسردار میشیم به جامون میخونه...(میخندد)راستی من قبل رفتنم هم به شما علاقه داشتم...
**واقعا؟ یعنی همزمان هم منو دوست داشتید هم معصومه رو؟
*آره...پسرها اینجوری نیستن که فقط به یک نفر فکر کنند...ببینید مثلا امامان ما هم که چند تا همسر داشتند همه را به یک اندازه دوست داشتند...چون در غیر این صورت از عدالت خارج میشدن...البته من
planخاصی راجع به شما نداشتم...فقط علاقه ای بود...شما خیلی کم سن و سال بودی اون وقتا...دوم دبیرستان بودی...نه؟
**نمیدونم... درست یادم نیست چه سالی از ایران رفتید...
*همون سالی که شما یک مانتوی دکمه چوبی خریده بودی برای عید...با یک کیف بند زنجیری...
**آره...دوم دبیرستان بودم...خوب چی شد که با معصومه به نتیجه نرسیدین؟
*من آخوندزاده...میدونین که پدربزرگ مادریم آخوند بوده...شیخ الاسلام طباطبایی بوده...پاشدم یهو بی هیچ مطالعه ای رفتم آمریکا... رفتارای معصومه خیلی تو ذوقم میزد...آمد فرودگاه استقبالم...توقع داشتم با مانتو مقنعه بیاید...همونطوری که من دیده بودمش...اونجا خصوصا تو میشیگان دختر چادری هم هست...بلیز شلوار تنش بود...با یک روسری که نصف موهایش از پشت و نصف دیگرش از جلو بیرون بود...میخواستم از همانجا برگردم...البته دختر بدی نبود ها...خودش مادر نداشت اما برای من خیلی مادری میکرد...مثلا روز اول ماه رمضون ازم پرسید برا افطار چی درست کنم...من آمدم خاکی بازی دربیارم گفتم نان و پنیر و سبزی...نمیدانستم آمریکا سبزی خوردن ندارد...آنجا فقط دو نوع سبزی هست که برای همه چیز، آش و سوپ و خوردن از همون استفاده میکنند...اونم همه جا گیر نمیاد...بیچاره ۸۰کیلومتر رانندگی کرده بود برای نیم کیلو سبزی...
**دلیلتون همین بلیز شلوار بود؟
*فقط این نبود...یک بار من پیشنهاد کردم بریم سینما...دستم نیامده بود که آنجا ایران نیست که دلداده ها سینما بروند با هم...راستی یکی از همین شبها...یک سانس شلوغ اگر دوست داشته باشید برویم سینما...فیلم رمانتیک الان چی هست رو پرده؟ من اتمسفر سینما را خیلی دوست دارم...سینما با ساندویچ...
**معصومه را میگفتید.
*آها...معصومه مرا برد به یک سینمایی که فیلم موش و گربه داشت...از این فیلمهای سه بعدی که با عینک مخصوص باید ببینیم...دیدید؟
**تو پارک ارم دیدم...
*همونه...بجز ما یک مشت بچه پر روی بی تربیت از یک پرورشگاه یا شایدم دیوونه خونه تو سینما بودن...از سر و کولمون بالا رفتند...یکیشون یک سیب کوبید تو مغز من...فیلمه انقدر مسخره بود که مربی هاشون رفته بودن تو سالنهای دیگه...خیلی بدم آمد...من گفتم چون ما عاشقیم برویم فیلم عاشقانه...او مرا برد به یک فیلم موش و گربه ...انگار میخواست به من بفهماند که عشق ما بیشتر موش و گربه بازیه...خیلی بدم آمد....خیلی...
*توقع نداشتید که ببرتون به یک فیلم عاشقانه و رمانتیک...اونم عشق و رمانتیسم با تعریف آمریکایی؟ اون دیگه اصلا به مذاقتون خوش نمی اومد...
*البته اینم هست...اما مطلب اصلی اینه که من حدود20 روزی خونه معصومه بودم...2هفته ش تو ماه رمضان بود...معصومه میدونست من آخوندزاده ام شبا میرفت خونه یکی از دوستاش که من راحت باشم...ساعت و آب خنک و یک کتاب شعر میذاشت بالای سرم و میرفت...سحرها میامد سحری روبراه میکرد...یک بار که من خونه نبودم معصومه چمدانهام را تو یکی از کمدها جا داده بود...یک شب خیلی دلم گرفته بود...یک چیزی از چمدانم لازم داشتم رفتم سر کمدها...چادرنماز مادرم را با خودم برده بودم...وقتایی که homesick(دلتنگ خانه و وطن) میشدم چادر را میکشیدم روی خودم میخوابیدم...با گریه...جد مادری ام معین البکا بوده...میدونید که؟
**نمیدونستم ...ولی خوب آذری ها کلاً خیلی احساساتی و اشکی هستن...
*من تازه دورگه تبریزی-تهرانی ام اینم...یعنی باز یه نصفه فارسم...اشکم هم همچین دبی ش بالا هست...دیگران دقیقه ای دو قطره اشک میریزن مال من ثانیه ای یک قطره ست...بعدشم هر وقت اراده کنم میتونم اشک بریزم...میخواهید همین الان...
**بعدش چی شد؟
*آها...من دلم که میگرفت یک وقتهایی هم چمدانهام را بغل میکردم و گریه میکردم...چرم مغان بودن...از منوچهری خریده بودم هنوز هم هستند...قهوه ای مایل به زرشکی...خیلی دوستشون دارم...کوچیکتره را دلم میخواد بدم به شما...حس اینکه این چرمها پوست تن گاوهایی بوده که تو مرتع های آذربایجان، علف های روییده از خاک سرزمین مادری را میخوردند دیوانه ام میکرد...چشمه اشکم را میجوشاند...
**شما هم چقدر اشک ریختید اونجا...خوب تبعید که نبودید...برمیگشتید...
*نه دیگه رفتم دانشگاه جان هاپکینز ثبت نام کردم...همین موندگارم کرد...6-7سال هم درس خوندم یک سال هم کار کردم...اونجا یک پسر آمریکایی بود از فوق لیسانس با من بود و بعدهم دکترا و بعد هم با هم رفتیم سر کار تو یه کارخونه...یه روز...
**خوب ماجرای قهر کردنتون با معصومه رو میگفتید...
*آها...آن شب که داشتم دنبال چمدانم میگشتم دیدم یک دست لباس تو خونه ای مردانه توی کمدش بود...خیلی بدم آمد...فکرهای ناجوری به سرم زد...قطعا مردی بوده که به خانه اش رفت و آمد داشته باشه ...قبل از من...همان شب جمع کردم از خانه اش رفتم...رفتم نزدیک یک "آی سی"(Islamic Center) برای خودم یک خانه مبله اجاره کردم...قرار بود دو هفته بعدش که میشد عید فطر ازدواج کنیم...به معصومه گفتم منصرف شده ام...
**نپرسید چرا؟
*نه...برایش یک یادداشت گذاشتم...نوشتم: "معصومه آیا تو مانند نامت پاک هستی؟ نه هرگز..."
**به همین راحتی؟ اقلا ازش سوال میکردید...مثلا شاید اونم یک دست از لباسای باباشو با خودش برده بوده که اگر دلش تنگ شد لباسو بغل کنه...بو کنه..مثل شما...
*شایدم...ولی آخه لباسا خیلی نو بودن...نو و اطو کشیده...تازه بابای معصومه خیلی قدبلند و هیکلیه...اون لباسا به تنش نمیره...
**دیگه بدتر...شاید لباس را برای شما خریده بوده...میخواسته تو یک موقعیتی ...مثلاً بعد ازدواج...بهتون بده...
*شایدم...چرا خودم به فکرم نرسیده بود...شک بدی به دلم انداختید...
**امیدوارم هنوزم دیر نشده باشه...100سال هم که بگذره عشق اوّل همیشه عشق اوّله...
*برا دخترا شاید ولی پسرها عشق اول - عشق دوم سرشون نمیشه...ولی خوب احساس میکنم در موردش بد قضاوت کردم...
** معصومه هنوز مجرده یا ازدواج کرده؟ میخواهید باهاش تماس بگیرید...اگر صلاح بدونین من واسطه میشم...اصلا چه شبی بهتر از امشب که تولد امام حسن هم هست؟ درست مثل شبی که ازش قهر کردید...
*من ازش شماره ای ندارم...
**ایمیل چی؟ برم لپ تاپ حمید را بیارم؟...
*ایمیلش یادمه...تو یاهو بود...
**چه بهتر...یاهو هم چند وقته سیستم چت گذاشته...
***
همان شب آراز با معصومه چت کرد...من میدیدم ...آراز شر شر اشک میریخت...معصومه هم درست بعد از آراز آمده بود ایران...هیات علمی دانشگاه علم و صنعت اراک شده بود...هنوز مجرد بود...بعد از سالها قرار عقد گذاشتند برای عید فطر امسال...
1. دوستم زینب که گهگاه در بلاگ پاره پاره ام کامنت میگذارد میگوید دخترهایی که اسمشان فلور و آتوسا و ... است در زندگی هیچ مشکلی ندارند...دخترهایی که اسمشان زینب و موارد مشابه است زندگی پر مشقت و البته سختی دارند. یا مثلا سیاوش یعنی سیاهبخت...بعضی اسمها هم در شاهنامه مربوط به آدمهای ناجور بوده...
2. همین زینب 2-3 سال پیش ماموریت داشت برای خودش یک زندایی پیدا کند...من ساینا را معرفی کردم...زینب یک واکنش جالبی نشان داد:
-"این ساینا از این اسمش معلومه از اون دخترایی هست که موهاشو یه وری بیرون میریزه..." در حالی که اصلا اینطوری نیست.
3. زیباجون و رعناجون دو قلو هستند...دو قلوی حقیقی(تک تخمی) از بس از بچگی به یکی گفته اند زیبا و به دیگری رعنا، رعنا کمی (2-3 سانت)قدبلندتر و زیبا کمی زیباتر است.(پوست صورتش شفاف تر و لطیف تر است). من فکر میکنم تاثیر اسمهایشان است.(رعنا خیلی هم متکبرتر است...چون معنی اسمش بعبارتی متکبر هم میشود)
4. اسم شوهرعمه من جهانبخش است...این آقا دو برادر دارد به اسامی جهانگیر و جهاندار...جالب است که جهانگیر همش در پی دست اندازی به مال این و آن(مثلا در مورد تقسیم ارثیه و ...) است...جهاندار به حق خودش راضی هست و جهانبخش هم که وضع درآمدی خوبی دارد و دادستان کل یکی از استانهای کشور است کلا هر چه دارد میبخشد و الان فقط یک آپارتمان در شهرک اندیشه دارد که اجاره داده و یک آپارتمانی در مرکز استان مزبور اجاره کرده...
5. اسم مادر مادر بزرگم "آفرین" بوده...این خانم که بانوی درسخوانده و با ذوقی بوده چهار دختر داشته و آمده از متد ملکه های فرانسه و اتریش تقلید کنه که اسم دخترهایشان مشتقی از اسم خودشون بوده، اسم دخترهایش را گذاشته: لعل آفرین، نازآفرین، نوش آفرین و مهرآفرین!
این چهار خانم که الان همگی پا به سن گذاشته اند و بعضا نوه و نتیجه دارن بعد از گذشت سالها الان دیگه شدن:
خاله نوشین و خاله نازی و خاله مهری...مادربزرگ ما هم شده خاله لعیا...خاله لیلا...خاله لعلا...!!! البته خودش هیچکدام این اسم ها را دوست ندارد و بعد از نزدیک به 65 سال هنوز از اسمش مینالد.
6. فرض کنید اسم شما صابر است...خارجستان انگلیسی زبانی بروید اسم شما به زبان آنها میشود شمشیر!!! یا فرض کنید اسم شما صبرا است فردا بروید خارجه اسمتان را طوری تلفظ میکنند که شبیه zebra به گوش میرسد که یعنی گورخر!!! اسمهای بین المللی مثل سام و سارا و نیکی و ماری و سوسن اسمهای خوبی هستند.(دو تای اولی پسر عمو و دختر عموی خودم هستند)
7. فرض کنید اسم شما نیما است...بچه ها در مدرسه دستتان می اندازند و میگویند: نصفا! نیمچه! یا فرض کنید اسمتان حنیفه است...بچه ها در مدرسه دستتان می اندازند و می گویند: نحیفه! یا فرض کنید اسمتان سپانو است که هم فارسی اصیل است و بسیار پرمعنی...اما دشمنانتان پشت سرتان میگویند: سه پایه ی پیانو!!! یا مثلا سپنتا را میگویند: 15تا!!!
8. پروانه و آهو و غزال و ...گیرم که خیلی قشنگ اما بهرحال اسم حیوان هستند دیگر...یا مثلا با دل خوش اسم بچه تان را از قرآن درمیاورید مرجان...فردا این مرجان میرود رشته تجربی در کتاب زیست میخواند که "مرجانها دسته ای از نرم تنان هستند که دهان و مخرجشان یکی است"...آن وقت در کلاس همه به او میخندند...
9. تو را به خدا اینقدر اسم تکراری نگذارید...دنبال اسمهای ناب و جدید باشید...بسته به فضای فکری و اعتقادی تان قرآن یا شاهنامه یا کتاب لغت یا کتب تاریخی را ورق بزنید...امید و کامیاب و ضحی و بشرا هم از اول اسم نبوده اند ...اما در عین حال الکی جوگیر هم نشوید از مسائل سیاسی...مثلا ما دهه شصتی ها با این اسمهای درب داغانمان یقه ی چه کسی را بگیریم؟ ریز و درشتمان را گذاشتند زینب و سمیه و خدیجه و سمانه و فاطمه و زهرا و ...که یعنی ما خیلی انقلابی هستیم...حتی زیباجون من یک چند سالی اسم خودش را هم عوض کرده بوده گذاشته بوده زینب...ما را هم مجبور میکرد بجای مامان بهش بگوییم "مادر زینب"...زبان من یکی که نمیچرخید ...آخر به زبان بابایمان رفتیم و گفتیم "زیباجون"...خاله بزرگم آذرجون هم اسم خودش را گذاشته بوده هاجر... طفلکی ها چقدر ذوق داشتند 4صباح بعد از این که با روسری در دبیرستان و دانشسرا راهشان نمیدادند چادر و مقنعه میزدند برای خودشان و میشدند خواهرزینب و خواهرهاجر...
خوب حالا همه تان شدید متخصص نامگذاری اطفال!!! کسی پرسید چه کاره اید "نامگذاری" را نگویید و فقط بگویید: متخصص اطفال...
پ.ن. این بلاگ سیاه مشق بلاگی جالب و خواندنی است...نویسنده اش را سالها ست میشناسم...دختری بسیار اهل مطالعه و متفکر و متشخص و جویای حقیقت...با نگاهی ظریف به دنیا و خدا و ...حالا این روزها نوشته هایش کمی تلخ و غمگینانه شده ...یک جورایی حق دارد...بهرحال من خواندن این وبلاگ را به همه توصیه میکنم.
www.sara1359.blogfa.com
دختر دایی مامانم 2سال پرستاری دانشگاه شهیدبهشتی خواند رها کرد رفت 2سال اقتصاد پیام نور فیروزکوه خواند خوشش نیامد...2سال هیچی نخواند بعد رفت زبان انگلیسی دانشگاه آزاد تهران شمال خواند ولی ارشد دولتی قبول شد و بالاخره فوق لیسانس را همزمان با من تمام کرد...خیلی آدم خوش مشرب و جالبیه...خیلی... این خانم تا چند وقت پیش فقط یک فرزند دختر داشت: عسل...(عسل خیلی شکل بچگی منه...خیلی خیلی...)حالا یک پسر هم در راه دارد...دیشب زنگ زده بود از من اسم مناسب و البته متناسب با عسل میخواست...من برایش آنلاین یک اسم متناسب با عسل انتخاب کردم:
-حسن!
من: خوبه دیگه نسرین جون...عسل و حسن...بخوای فکر کنی حسن از عسل هم پرمفهوم ترهم هست...
نسرین: نه فدات شم... حسن را نگه دار اسم بچه خودت را بذار...اونجوری که تو میگی حتماً عسل و اصغر هم به هم میان...چیز دیگه ای به ذهنت نمیرسه؟
من: چه میدونم والا...شما اسم بچه اولت را بدون مشورت من انتخاب کردی اینم نتیجه ش... یه چیزی که به عسل بیاد...اصلان...اسد...
نسرین: ای بابا...اینا رم نگه دار برا بچه های خودت فدات شم...
من: با این حساب که من باید 3تا پسر به دنیا بیارم...زیاد نیست؟...مگه این که 3قلو بشن...در اون صورت اسمهاشون را میذارم البرز و اروند و سهند...خالی خالی هم که نه...البرزراد و اروندمهر و سهندسام...
نسرین: کی به کیه... شاید هم گذاشتی آپالاش و میسی سی پی و راکی ...خالی خالی که نه...آپالاش یانگ...می سی سی پی کایند...راکی لایک...
نسرین غش غش میخندد...
من: حالا اسم بچه های منو مسخره کن...وقتی مجبورت کردم اسم بچه ت را بذاری اصغر اونوقت نوبت خنده ی منه...
نسرین: نه خداییش اسمهات قشنگن...مخصوصا سهندسام را خیلی خوب اومدی...انگار داری میگی "سه هنسم"(ترجمه: سه خوشتیپ)
من: چرا سه هنسم؟ چهار هنسم...
نسرین: و چهارمی؟
من میخندم:
- باباشون دیگه...
نسرین: تا اون سه تا بخوان بزرگ شن به هنسمیت برسن باباشون پیر شده و عصازنون ...اوهو... اوهو... اوهو...
من نباید کم بیاورم:
- نه نسرین جون...مگه نشنیدی شیر پیرشم شیره...هنسم پیرشم هنسمه...حتی عصازنون
نسرین: خداییش این تیکه رو خوب اومدی ...یکیش بابای خودم...همیشه به عسل پز میدم میگم بابای من از بابای تو خوشگل تره...عسل بجز قیافه ش زبونش هم به تو رفته...کم نمیاره... میگه "آره خوب مامانتم از مامان من خوشگلتره..."
من: چقدرهم تو شوهرتو تحویل میگیری...یه وقت به گوشش برسه ناراحت میشه ...
نسرین: راست میگی...تو این مورد باید از تو یاد بگیرم... اینجوری که تو داری سرسختانه از هنسمیت شوهرت، اونم در پیریهاش دفاع میکنی شکّم برده که نکنه خبریه...جون نسرین خبریه؟ طرف خیلی خوشتیپه؟
من: ای بابا...مگه نشنیدی میگن بچه حلالزاده به داییش میره؟!!!خوشتیپی بچه های من به داییشون رفته!!! خوشتیپی داداش حمیدم هم به خدابیامرز دایی احمدرضامون...احمدرضا هم به داییش که میشه بابای شما رفته بوده دیگه...حلّه؟
نسرین: بی جواب نمونی تلف شی فدات شم...من نمیدونم... یه هفته وقت داری برا داداش کوچولوی عسل یه اسم پرفکت انتخاب کنی...به زیبا جون سلام برسون ...خدافظ
***
پی نوشت: کمک کنید برای این نوه دایی مامان من اسم انتخاب کنید.
داشتم تقریباً دوان دوان به آزمایشگاه میرفتم و در ذهنم کارهایم را مرور میکردم:
نامه به ادیتور مقاله...تماس با دکتر رزاقی برای تمدید ترم...ارسال پست جدید در وبلاگ...ایمیل به شرکت ماهر اندیشان برای تجهیزات ست آپ...پیش فاکتور از مهر آزما...فکس به کاووسی و اسفندیاری...تلفن به دلاوری و فائزه...
در خیابان اصلی دانشگاه عده ای دختر و پسر را دیدم که از نرده های بین تربیت مدرس و دانشکده مدیریت پریدند در دانشگاه ما و به سمت در خروجی دویدند...پلیس ضد شورش سریع درها رابست...دخترها و پسرهای مذکور اسلحه در آوردند ...چند گلوله شلیک شد و در نتیجه از فراری ها آنها که سلاح نداشتند به سمت داخل دانشگاه روانه شدند. درگیری بالا گرفت و تیراندازی شدیدتر شد...این وسط 3 گلوله هم از پشت به من اصابت کرد...یکی به پای راست...یکی به پهلوی چپ یکی به شانه راست که بدن را شکافت و از سمت دیگر خارج شد...دستم را روی جراحت سینه ام گذاشتم...دنده هایم خرد شده بود و خون جاری بود... چیزی مثل یک مشت گوشت چرخ کرده ریخت کف دستم...خودم را به کناری کشیدم...سردم شده بود اما درد نداشتم...به نظر مرگ سختی نمی آمد...یادم افتاد که کریمخان زند که مثلاً خیلی عادل و با انصاف بوده مجرمان را قطعه قطعه نمیکرده یا نمی سوزانده یا گردن نمیزده...فقط دستور میداده جلاد رگهای دستشان را بگشاید...گویا این ساده ترین و سرخوشانه ترین نوع مردن است...
بعد یک دفعه تو پیدایت شد از دور...یاد منصور حلاج افتادم و این که بازوان بریده اش را به صورتش مالید...دستان پرخونم را به گونه هایم مالیدم...تو چرا لبخند میزدی مثل دیوانه ها؟
با آن چشمهای بوسیدنی... با آن گونه های بوسیدنی... با آن لبهای بوسیدنی... با آن دندانهای سفید خوشگل کمی کج و کوله...مخصوصاً دوتای جلویی...دندان را نمی شود بوسید...
-آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...
تو هم حال و روز مرا دیدی این بار دیگر نگفتی:
-اِ...مگه از پا افتادی؟
اشکهای شورت زخم مرا میسوزاند... تمام شعرهای دنیا آمده بود توی مغزم...مثل دیوانه ها منت مردنم را سر تو گذاشتم:
این لیلی از این سرای دلگیر آن لحظه که میبرید زنجیر
با عشق تو تن به خاک میداد با یاد تو جان پاک میداد
در عاشقی تو صادقی کرد جان بر سر کار عاشقی کرد...
***
پی نوشت: هنوز کابوس شبهای موشکباران در4-5سالگی را فراموش نکرده ام اغتشاش و درگیری خیابانی را به کابوسهایم افزودند...من دلم رویای لاک پشت سواری در اقیانوس ...رویای بادبادک بازی با پدرهای پدربزرگهایم...رویای شرکت در جشن عروسی مورچه ها...رویای بال زدن در فوج پروانه ها...من دلم رویاهای شیرین میخواهد...
صحبت از دختری ست بسیار شبیه من به صورت...دقیقاً همسن من...دقیقاً همقد من...بهاره مرادی...فاطمه می شناسدش...مگر نه؟ هم ورودی من در تربیت مدرس بود...ارشد ادبیات ...شیرازی بود و لیسانس را هم شیراز خوانده بود...من او را اولین بار در یکی از اردوهای دانشگاه دیدم...به روی خودم نیاوردم...وقتی که رسیدیم شمال مقنعه ها را در آوردیم...موهایش دقیقا مدل موهای مرا داشت... چمدانها را باز کردیم...من یک کاپشن شلوار آبی فیروزه ای با یک تاپ سفید برده بودم که میخواستم شب اول بپوشم...عمه ام از ترکیه برایم سوغاتی آورده بود...او هم دقیقاً همچین لباسی پوشید...بهاره انگشتهایش مثل انگشتهای من...پاهایش مثل پاهای من...استخوان ترقوه اش عین ترقوه ی من... وقتی آخر شب رفتم مسواک بزنم دختری که در دستشویی بود گفت:" وسواس داری؟" گفتم نه...گفت:"تو که همین الان مسواک زدی...چی شد دوباره برگشتی؟" بهاره را می گفت...
بهاره خوابیدنش هم دقیقا مثل من بود...یک بار که خواب بود رفتم بالای سرش...میخواستم ببینم در خواب چه شکلی هستم... من پتوی سفری ام را با خودم نبرده بودم اما مال او دقیقاً شبیه مال من بود...بهاره درست مثل من به شانه راست میخوابید و پشت دست چپش را زیر سمت راست صورتش میگذاشت...مامانم میگوید من از سه روزگی اینجوری میخوابیدم...فکر کن...
یک بار بهاره از دانشگاه زنگ زده بود خانه ی ما... از بس صدایش شبیه صدای من بود مامانم فکر کرده بود من دارم سر کارش میگذارم...بهاره گفته بود: "سلام خانوم...بخشید مزاحم شدم...سمانه هستن؟ موبایلشون خاموشه...من باهاشون کار فوری دارم...بهاره هستم..."
مامانم بهش گفته بود: "بهاره بهاره...دلم آروم نداره...بهاره بهاره...خزون شهر ما با تو بهاره..."
بهاره هم لابد فکر کرده بود زیبا جون من سیمهاش اتصالی کرده ...حول شده بود قطع کرده بود...
آن وقتها یک پسر عرب لبنانی در دانشگاه ما بود که دکترای روانشناسی میخواند...اسمش حسن بود...یک بار که داشتیم میرفتیم یک جایی با قطار برای یک کار مهمی(این دیگه گردش و اردو و خوشگذرانی نبود...سفری به یکی از مناطق محروم ایران بود...آی معلم دیکته ای شدم من...ماجرای آن سفر را باید جداگانه بنویسم...) این آقا آمد دم واگن ما خزعبلاتی گفت...عربهای لبنان زیادی خونگرمند...فرهنگشان هم بیشتر فرانسوی ست تا اسلامی...تا بیایند سر از حساب و کتاب اسلامی ما دربیاورند درسشان تمام شده باید برگردند کشورشان...خوب تا حدودی خوشتیپ هم هستند همین کمی پررویشان کرده...این آقا یکی دو بار آمد دم در کوپه ی ما...بنده خدا کاری هم نداشت ها...با آن فارسی دست و پا شکسته اش میگفت "ما در کوپه ی مجاور همسایه شما هستیم و همسایه نسبت به همسایه حقّ زیارت دارد ". من که آخرش نفهمیدم این"حقّ زیارت" یعنی چی...چند ساعت بعد زنگ زد به موبایلم از من خواست بروم به رستوران قطاربرای coordination...طنز قضیه اینجاست که نه او کاره ای بود نه من که بخواهیم هماهنگی کنیم...(یک پسری بود ساینا بهش میگفت تنهاترین سردار...او رییس همه مان بود...ماجرای تنهاترین سردار را باید جداگانه بنویسم) من الکی الو الو کردم و گوشی را قطع و بعد خاموش کردم...نرفتم...از قضا آن ساعت بهاره در رستوران نشسته بوده...حسن رفته بود آنجا نشسته بود...تشکر کرده بود...کمی حرف زده بود...بخشهایی از یکی از کتب جبران خلیل جبران را به عربی برای بهاره خوانده بود و به انگلیسی و فرانسه و فارسی قاطی پاتی ترجمه کرده بود...بعد هم شک کرده بود و مثل جن زده ها مات و مبهوت ... نسکافه اش را ریخته بود روی میز و در رفته بود...آن موقع حسن هنوز بهاره را نمی شناخت...فکرش را بکن...بهاره داشت از خنده غش میکرد:
بهاره:...حسن با تو قرار داشت؟
من: قرار کدومه...بابا این پسره خله...هی میخواد حقّ زیارت به جا بیاره...یکی به من بگه این حق زیارت یعنی چی...
بهاره پایان نامه اش بررسی نفت در ادبیات داستانی معاصر بود...با من هم یک مصاحبه ای کرد...مرگ پدربزرگ من که از فعالان نهضت ملی شدن صنعت نفت بوده خیلی مشکوک بوده...در سن 40سالگی ...در اوج صحت و سلامت...اسنادش را جمع آوری کرده ام... ماجرای مرگ پدربزرگ را باید جداگانه بنویسم...
بعدتر حسن به بهاره پیشنهاد ازدواج داد...می گفت عربها مهریه را نقداً میپردازند...سر سفره عقد میشمارند و میدهند...خیل هم سنگین...2-3هزار سکّه طلا...می گفت عربها رسم حلقه ندارند...برای عروس تاج طلا میخرند...هر کس به وسع خودش...
برای یک خواستگاری ساده پدر و مادرش از بیروت، خواهرش از آلمان و برادرش از کانادا آمدند ایران...برای بهاره هم نقداً یک خلخال و یک شِلّه ی طلای زرد 24عیار آوردند...در آزمایشگاه با یکی از ترازوهای خودمان وزنشان کردم...خیلی پولدار بودند...خیلی خیلی...شِلّه 55 گرم بود...خلخال 35 گرم...این فقط در حکم آن سبدگل و شیرینی خواستگاری ایرانی ها بود!!! اما بهاره زیاد خوشش نیامد...میگفت از الان دارن بهم میگن که باید از فرهنگ آنها تبعیّت کنم...او هم مثل من طلای زرد هم دوست نداشت...این ماجراها دقیقاً همان موقعی در سال 85 بود که وزارت کشور اعلام کرد دختر ایرانی اگر بخواهد با پسر غیر ایرانی ازدواج کند باید از وزارت کشور مجوز داشته باشد...این دو واقعه آنقدر دقیق همزمان شدند که انگار از رادیو و تلویزیون اعلام کرده باشند: "حسن بی اجازه ی آقای پورمحمدی وزیر کشور نمی تواند بهاره را بگیرد!!!" بهاره هم مثل من به نشانه ها اعتقاد داشت و دارد...میگفت: "حتماً مصلحتی در کار است که یکهو وزارت کشور همچین حکمی داده...خداوند اراده ی خود را با اسباب و علل در زمین جاری میکند دیگر..."
بهاره میگفت من به این دلیل داشتم قبول میکردم که قبل مطمئن بودم که یک ازدواج عادی نخواهم داشت...اسم حسن را هم از قبل دوست داشتم و این که حس میکردم زندگی شبیه ملکه ها در یک قصر خیلی بهم میاد!!!
اما در نهایت شلّه و خلخالشان را پس داد...با کلک که حسن پس بگیرد...در یک جعبه متفاوت...کاغذ کادو هم پیچید...نامه ای هم نوشته بود گمانم...اصلاً اگر میدانست در آن بسته ی کوچک ممکن است گنج کوچکی باشد که قبول نمی کرد اصلاً...حسن ولی انگار دنبال مجوز وزارت کشورهم رفته بود...او هم با مخ رفته بود توی دیوار..."مجوز بی مجوز..." این را وزیر کشور گفته بود.
ماجراهای حسن خیلی مفصل است...باید جداگانه بنویسم...
یک سال بعد بهاره ازدواج کرد...از قضا اسم شوهرش حسن بود... حسن صنعتی ...28ساله...یزدی...دامپزشک و دانشجوی تخصص کموپاتولوژی دانشگاه تهران...بعدش بهاره دکترای ادبیات مدرس فقط کتبی را قبول شد... بعدترش دکترای ادبیات گرایش عرفان دانشگاه شیراز قبول شد و رفت...من هم دیگر ندیدمش که ندیدمش...
پی نوشت: اسامی تماما مستعار هستند...
خدایا ، آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند
آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند
آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند
آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا آموختند.
پس خدایا ، به همه اینان که باعث تعالی دنیا و آخرت من شدند، خیر و نیکی برسان...
شهید دکتر مصطفی چمران
یک دوست نازی از من خواسته بود که برایش راهکارهایی برای فراموش کردن یک عشق ممنوع طراحی کنم...من داشتم پست مربوطه را می نوشتم:
1- اگر موهایت را دیده...موهایت را کوتاه کن...اگر به موهایت دست کشیده از ته بتراششان
2- اگر دستت را ناغافل بوسیده پوست دستت را ...جای بوسه اش را بسوزان.
3- اگر کتابی، نامه ای، یادداشتی، هدیه ای از او داری تکه تکه کن و بسوزان و خاکسترش را به باد بده...
4- اگر با هم شام دو نفره ای خورده اید...قهوه ی دو نفره ای...چای دونفره ای...به جایش 100روز روزه ی بی سحری بگیر...
5- اگر برایت ایمیل میزده اکانتت را کلّا terminate کن.
6- اگر برایت پیامک میفرستاده گوشی ات را کلّا عوض کن و مموری اش را زیر دندانت له کن...
7- اگر...
8- اگر...
9- اگر...
کار به اگر و مگر 7و8و9 نرسید...آن دوست نازم بدون این راهکارها عشق مورد نظر را بی خیال شد...همین دو روز پیش ایمیل زد و گفت:"دیگر دوستش ندارم". مبارک است!
وقتی که گلها را که آب میدهم یاد تو می افتم...وقتی برگهایشان را نوازش میکنم یاد تو می افتم...وقتی غنچه میدهندیاد تو می افتم...وقتی برگ نو میدهندیاد تو می افتم...وقتی زرد میشوند...وقتی خشک میشوند...یاد تو می افتم...
وقتی که همه ی چلچراغهای خانه روشن است یاد تو می افتم...وقتی که برق خانه مان میرود یاد تو می افتم...وقتی در اتاق تنهایی ام تنها یک شمع روشن میکنم یاد تو می افتم...
وقتی که سیب زمینی ها را در خاکستر میغلتانم یاد تو می افتم...وقتی که تکه های جوجه زعفرانی را به سیخ میکشم یاد تو می افتم...وقتی که لیوانهای شیرقهوه را در آون سولاردوم میچینم یاد تو می افتم...وقتی که از گشنگی دارم میمیرم...یاد تو می افتم...
وقتی که برف میبارد...یاد تو می افتم...وقتی که باران میبارد...یاد تو می افتم...وقتی رگبار میزند...وقتی تگرگ میبارد یاد تو می افتم....وقتی که چیزی نمیبارد...وقتی که خشکسالی می آید...یاد تو می افتم...
وقتی که درس دارم...وقتی که دارم امتحان میدهم...سر جلسه کنکور...وسط امتحان تافل...وسط ارائه سمینار...فارسی و انگلیسی...یاد تو می افتم...وقتی هیچ کاری برای انجام دادن ندارم...یاد تو می افتم...
وقتی باند فرودگاه یخ زده است و هواپیما سر میخورد یاد تو می افتم...وقتی چرخ جلوی هواپیما باز نمیشود یاد تو می افتم...وقتی به قول سارا این ابوقراضه به جای ۲۸۰۰۰پا ۴۰۰۰۰ پا از زمین فاصله میگیرد...یاد تو می افتم...وقتی هواپیما بی هیچ ایرادی مثل تخت رونده مرا به مقصد میرساند یاد تو می افتم...
کوه را میبینم...یاد تو میافتم...دریا را میبینم...یاد تو می افتم...نور را میبینم یاد تو می افتم...دریای نور را میبینم یاد تو می افتم...چشمهایم ناگهان تار میشوند...میبندمشان....دیگر چیزی نمیبینم...یاد تو می افتم...
مثل نفس میمانی...همان نفس بیدی...یادت هست؟بید...بید مجنون...بیدی که مجنون زیرش مینشست و یاد لیلی میکرد...مثل نفس میمانی...نه حتی یک دم....نه حتی یک بازدم...بدون تو نمیشود... با هر دم و بازدمی یاد تو می افتم...
1- الان بیشتر دو ماه است که اگر در هر ساعت یک بار به ساعت دیجیتال روی گوشی همراه نگاه کنم ساعتی است که دو رقم شبیه هم شده اند...همین الان که از دفاع دکترای عبداللهی آمدم ساعت شد 17:17...به نظرتون معنی خاصی داره؟
2- فکرش را بکن با مامانت بنشینی فیلم تایتانیک ببینی و بادمجان پوست بکنی و انگشت شست دست راستت مثل زغال سیاه شود و دستت را ببری و بادمجانها را لت و پار کنی...آنوقت فیلم که به جاهای قشنگش میرسد داداش حمیدت از در بیاد و مجبورشوی سریع بزنید کانال تلویزیون ...حادثه هواپیما در مشهد را ببینی و 16 کشته...به نظرتون این فامیل ما تو سازمان هواپیمایی اینقدر مهم بود که 10 روزه وزیر احمدی نژاد عزلش کرده یک هواپیما سقوط کرده و یکی دیگه درب داغون شده؟
3- بار اول که تایتانیک را دیدم1سال از رز کوچکتر بودم...الان 10سال از جوانی رز بزرگترم و جای شکرش باقی ست که چند دهه از پیری رز کوچکترم... بار اول فکر میکردم رز تایتانیک حق دارد این کارها را بکند...الان میفهمم این راهش نیست...به افکار اون موقعم هم خنده م میگیره هم گریه ام...به نظرتون 10سال بعد راجع به افکار الانم چه فکری خواهم داشت؟ خدایا...کمکم کن...
4- چشم همگی روشن...بالاخره تکست مسیج را باز کردند...حسابی از سرمان افتاده پیامک بفرستیم ها...به نظرتون چیزای دیگر را هم میشه به این راحتی فراموش کرد؟
5- امتحان کامپوزیت همه چیز باز بود... کتاب و جزوه و لپ تاپ و اینترنت و تلفن و...هر کس در اتاق خودش امتحان داد...وسط امتحان به مشکلی برخوردم رفتم اتاق دکتر...فرزانه آنجا بود....دکتر تا مرا دید گفت: "یکیشم این خانوم" بعدا فهمیدم صحبت از تنگی مانتو بوده...اونم مانتوی کی ها...من و فرزانه... هیچ کدوم هیچی به بدن نداریم...به نظرتون به حرفش اهمیت بدیم بهتره یا این که اهمیت ندیم؟
6- از وقتی پست "یک شب شهاب باران" را در همین وبلاگ نوشته ام شهروز را خیلی میبینم...تقریبا هفته ای 3-4بار...به نظر شما در دانشگاه چه کاری دارد؟...ماشینش را چرا نزدیک فنی پارک میکند؟ بعید است هیات علمی شده باشد...خلاصه هر کس میخواهد کسی را ببیند سفارش بدهد برایش یک پست بنویسم...به نظرتون اثر میکند؟
7- سال اول لیسانس به صمیمی ترین دوستم سمیه گفتم:" انگار این رشته زیاد با من جور نیست...دوستش ندارم...شاید تغییر رشته بدهم...سمیه گفت:" تو در همین رشته تا دکترا ادامه میدی...ببین کی بهت گفتم..."به نظرتون این دختر بره فالگیری کار و بارش بهتر میشه یا این که استاد دانشگاه بشه؟
8- دلم میخواهد ترم بعد را مرخصی بگیرم بروم سفر...یک جای دوووووور...جایی که همه ش برف بیاید...و من زیر کرسی بنشینم و بارش برف را تماشا کنم و فقط کتاب بخوانم و فقط شعر بگویم و فقط برای یک نفر دلتنگی کنم...به نظرتون این کار را میکنم؟
9- من توی یک مدل لاتاری 300دلار برنده شدم...من اصلا لاتاری نرفته بودم...تو سایت گرین کارت ثبت نام کرده بودم...شماره کارت اعتباری را دادم یکی از بچه ها باهاش برا تافل اینترنتی رجیستر کرد...واقعی بود... به نظرتون حالا با بقیه اش چند تا اپلای آنلاین میشه زد یا نمره تافل و جی آر ای ریپورت کرد؟
10- من و فاطمه و بهنام داریم میریم آلمان... اما بهنام هنوز ویزا نداره یعنی آلمان بهش ویزا نداد... داره از طریق فرانسه اقدام میکنه...به نظرتون بهش ویزا میدن؟
11- تهران را در غبار ندیده بودیم که دیدیم...تهران را 42 درجه سانتیگراد ندیده بودیم که دیدیم...شهری که به جان دوستش دارم چقدر چیزهای ننمایانده دارد...به نظرتون دیگه چی تو چنته داره؟
12- پسری که ادامه پایان نامه ارشد من را کار میکرد(میکند) به دختری که ادامه پایان نامه ساینا را کار میکرد(میکند) علاقمند شد و قرار است 19مرداد ازدواج کنند...مبارک است...به نظرتون ممکنه بی ارتباط به علاقه من به ساینا نباشد و این علاقه از طریق تزهای ما دو تا که انجیل این دو تا هست بهشون منتقل شده باشد؟
13- امروز فرزانه قرار بود از کرمان بیاد...سفارش یک کیلو کلمپه بهش داده بودم که ببرم خانه...فرزانه هنوز تو راهه و بیاد هم که میره خوابگاه...به نظرتون الان من بی کلمپه چطوری برم خونه؟
عاطفه از دفتر دکتر آمد...یکراست آمد دفتر من... غمگین و افسرده...میگفت که تحمل این رفتارهای خشونت آمیز دکتر را ندارد و انتظار رفتار محترمانه تری دارد...من گفتم منم اون اوایل اینجوری بودم...الان بعد چندسال کارکردن با دکتر دیگه مقاوم شدم...یک مقدارش به تربیت خانوادگیمون بستگی داره...پدر مادرهامون خبلی محترمانه باهامون برخورد کردند...هرگز کسی برخورد نامناسبی باهامون نداشته...مثلا بابای من تاحالا با من بلند حرف نزده...هرگز...این شده که زودرنج و نازنازی بار اومدیم...گفتم که بالاخره جامعه واقعی آدمهای خشن و خودخواه هم داره و این فرصت خوبیه که طلای وجودت تو کوره ی ناملایمات گداخته بشه و خلاصه این Thermal treatment باعث بهبود خواصش بشه.
همان روز عصر که آمدم خانه دنبال من یک سوسک بالدار از در اومد تو و بعدشم جیغ و داد من و مامان. بابا هم افتاد دنبال سوسکه که در صیانت از زن و فرزند حق آقا سوسکه را کف دستش بذاره. منم در جا مسخره بازیم گل کرد:
من: نکشیدش...بهش رحم کنید...شما رو بخدا...التماس میکنم...سرور من...
این جملات از نمایشنامه "شجاع دل" بود که من حفظ کرده بودم و سعی میکردم با حالت کاملا تیاتری به شیوه ی زنجه موره اجرا کنم. یکهو ورق برگشت:
پدر با صدای بلند: تو رو به خدا بس کن عزیزمن...شما اینجوری شیون میکنی قلب منو به درد میاری
من بهت زده: شوخی کردم...این جمله های یک نمایشنامه ست
پدر: میدونم باباجان...خواهشم از شما اینه که ...
عجب قلب نازکی دارد پدر...
نامه اول:
وقتی کشتی عشق تو
در ساحل دریای قلب من لنگر انداخت
قطره های اشک چونان مسافری
بر ماسه های نرم گونه های من پیاده شدند
امواج خروشان قلب تو
به مهمانی سنگهای بی رمق سینه ام آمدند
گیسوا بادبانی و رهای تو
چون ابری ساحل آسمان وجودم را پوشاندند
وقتی شب شد و آفتاب چهره تو رفت
چشمهای آتشین تو فانوس ساحل خیالم شدند.
روزبه- 5فروردین 87
نامه دوم:
آن که را اسرار عشق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند
سلام
دنیای درونم پر از حرفهای ناگفته است...اما ادب حکم میکند تا زمانی که پاسخی از جانب شما دریافت نکرده ام مزاحمتی ایجاد نکنم. همین را بگویم که تمام لحظاتی که من در آن آزمایشگاه دوست داشتنی بودم لحظاتی فراموش نشدنی برای من بود. گلهای زیبایی که پرورانده بودی نشان میدهد که روح زندگی در وجودتان موج میزند...
محبوبم...
آیا داستان عشق اولین انسان عاشق را شنیده ای؟ آن هنگام که آدم نخستین بار در حوا نگریست از پروردگار خویش پرسید "این کیست که اینچنین قلب مرا آرام میکند؟".
نمیدانم چرا این روزها مدام به یاد قصه عشق غریب مدینه می افتم. وقتی رسول خدا از علی مرتضی پرسید: "یا علی، فاطمه را چگونه یافتی؟" و شیرخدا در پاسخ گفت: "نعم العون لطاعه الله" و اکنون بر آستان کبریاییش سر میسایم و میگویم: "پروردگارا این کیست که نگریستن در او ایمان مرا به تو افزون میکند؟"
و اینک تو برای من تفسیر این روایت هستی که "زن را برای 3چیز طلب کنید: ایمان جمال و مال و بدانید ایمان از همه برتر است."
روزبه-28فروردین 87
نامه سوم:
سلام
ای نور چشمانم
آرام روح و جانم
مانده ام تو را چگونه خطاب کنم
سکوت تو...وقار تو....مرا سخت مبهوت کرده است
معنی سکوتت را خوب میدانم...بارها خداوند با من این معامله را کرده است.
سحرگاه است و همه گنجشکان در حال تسبیح
جوی آب خروشان در حال تسبیح
و من در حال خوف و رجا
خوف از عظمت و جلال کبریاییش
رجا از لطف و کرم بی انتهایش
روزبه-8 اردیبهشت 87
نامه چهارم:
سلام
"دنیا تقابل بین عقل و عشق است. عقل وظیفه اش محدود کردن است و عشق وظیفه اش پرواز در آسمان لایتناهی ست. عشق هیچ حد و مرزی نمیشناسد و عقل در پی رسیدن به اوست و آنگاه که عقل به عشق برسد او نیز لایتناهی گردد."
من نمیدانم چرا قبول کردم که فقط در صورتی که جواب شما مثبت بود پاسخی از جانب شما داشته باشم...به هرحال جواب احیانا منفی شما هم قائم به دلایلی خواهد بود و با توضیحاتی از جانب من بی شک همه ابهامات برطرف خواهد شد. من یک غلطی کردم سکوت تو را تعبیر به وقار و متانت کردم...الان متانت تو در این است که منطقی و رودررو خواسته هایت را با من در میان بگذاری...بالاخره یا میتوانم یا صادقانه میگویم که نمیتوام.
روزبه-30 اردیبهشت 87
نامه پنجم:
همه مطالبی که تا کنون عنوان کردم برای بیان این موضوع بود که هر انسانی برای این که بتواند به حقیقت چیزی بطور کامل پی ببرد در ابتدا باید رابطه خویش و آن موجود را درون ذهن خود تعیین کند و سپس ذهن خود را تمام و کمال متوجه آن گرداند...من نیز درست زمانی که در درون خود به یک اعتقاد کامل و راسخ از آنچه در بیرون طلب میکردم رسیدم همان موقع خداوند مهربان تو را چون درّی در مقابل من قرار داد.
.
شاید قصه مجنون را شنیده ای آنگاه که به او گفتند این لیلی کیست که تو اینقدر شیفته و دلباخته او شده ای...او آنچنان که میگویند زیبا نیست. مجنون در پاسخ گفت:
اگر در دیده مجنون نشینی یه غیر از خوبی لیلی نبینی
روزبه-16خرداد 87
نامه ششم:
بی سلام
در نامه قبلی از آن بیت لیلی و مجنون منظوری داشتم که مستقیم نگفتم ...امید داشتم نظر به این که عاقل را یک اشارت بس است منظور مرا بفهمی و به خودت بیایی. اما ظاهرا بهره ی چندانی از عقل هم نداری و مرا مجبور کردی که منظورم را شفاف بگویم...تو آنقدرها هم که خودت فکر میکنی تحفه ای نیستی من هم آن مزخرفات را گفتم که مقدمه فتوحاتم باشد و مثل یک استراتژی مصلحتی بودند. چشمت خورده به 4 تا بچه داهاتی شمالی و مشهدی و ترک و کرد که دورت را گرفته اند فکر کرده ای...استغفرالله...بهرحال از حق طبیعی خودم نمیگذرم و حتما روز قیامت شکایت تو را به حضرت زهرا میبرم. در ضمن این را هم بگویم که من یک بار تو را با یک مرد غریبه در خیابان دیده ام و مطمئن باش که اگر تو لایق من و علاقمند به خوشبختی خودت بودی اولین توضیحی که ازت میخواستم همین مساله بود پس اینقدر بیخودی برای من جانماز آب نکش و عدم تمایلت به پاسخ به نامه های مرا به حساب تقوا نگذار. تو هم یک کوره سواد و اندک مطالعه ای لابد داری و میدانی که
"تا مرد سخن نگفته باشد عیب و هنرش نهفته باشد"
لابد خواستی عیوب ذاتی و هنر نداشته ات برملا نشود ...لابد...
کاش همین کوره سواد و حسن اندک را هم نداشتی که حجاب معرفتت نمیشد و از خر غرور پیاده میشدی و به ضرر خودت کار نمیکردی.
خداحافظ
روزبه-2تیر 8۷
۱
من: کجات درد میکنه؟
او: هیچ جام!!! چطور مگه؟
من: حالا فکراتو بکن...من مطمئنم بالاخره یه جاییت درد میکنه...
او: آها...این کفشی که سرکار زحمت کشیدین خریدین یک کم پامو زده امروز...ولی درد نمی کنه...
من: بمیرم الهی...
او: نمیری الهی...بخاطر یک جفت کفش...فدای سرت
من: از لجم میندازمشون دور...بی تربیتا رو...پاتو فشار دادن...پولشم فدای پات...هه هه
او: هه هه
من: خوب چی شد بالاخره...نگفتی کجات درد میکنه؟
او: حالا حتماً باید یه جاییم درد کنه؟....آها فهمیدم...تو بگو کجام درد نمیکنه...همّه جام درد میکنه ...اصلاً دارم میمیرم از دردشون...سرم...پیشونیم...چشمم...صورتم...لبم...گردنم...شونه هام...و غیره...هه هه
من: میدونستم خیلی همه جات درد میکنه...آخه نشنیدی مگه:
مرد را دردی اگر باشد خوش است... درد بی دردی علاجش آتش است...هه هه
او: هه هه هه...همین؟
من: آره دیگه...پس چی؟
او: من فکر کردم مامانم بهت گفته من بچّه بودم الکی هی بهانه میگرفتم میگفتم اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه...بعدم تا مامان بوس میکرد درجا خوب میشدم...هه هه...گفتم حتماً برا اون داری میپرسی...هه هه
من: آها...آره خوب...از اون نظر؟...اون که سر جاش...گفتی کجات درد میکنه؟
***
۲
روز اول:
من: من هزار بار شمال رفتم اما این دفعه یه چیز دیگه ای بود...خیلی خوش گذشت...مرسی که اینقدر خوبی...
او: هه هه...خوبی از خودتونه...برنامه بریز...هر هفته که وقت نمیشه... یه هفته درمیون میایم...
من: باشه حتماً... این جیرجیرکهاتون چقدر باحالن...چه ارکستری بود هر شب...
او: ای بابا...منم صداشونو دوس ندارم...تازه سفارش کرده بودم سمپاشی کنن...لا مصّبا ریشه شون به دریاست...تمومی ندارن...
من: نه تو رو خدا...من عاشق صدای جیرجیرکم...آدمو به یه آرامش عمیق میبره...
روز دوم:
او: سلاااااام...ببین چی آوردم برات
من: کجا بودی گریه کردم...مال خودت... به خدا من 10 تا انگشت بیشتر ندارم...هر شب یه انگشتر میگیری دستت میای خونه... تو اگه منو دوست داری یه کم زودتر بیا خونه
او: نخیر فرشته خانوم...انگشتر نیست... یک عامل آرامش عمیق برای سرکار
من: اکس؟ دیازپام؟ مرفین؟ هه هه
او: مرفینت که الان روبروته...تو جعبه یه چیز دیگه س...
لای جعبه را باز میکند و نشانم میدهد
من: اینا چی ان؟ ملخن؟
او: نخیر جیرجیرکن...
من: واقعاً؟ از کجا آوردی؟
او: از پشت کوه...از زیر سنگ...
من: شوخی نکن دیگه...از کجا؟
او: راست میگم...یک سر رفتم شمال که میشه پشت کوه...جیرجیرکا هم که زیر سنگا جا خوش میکنن...یه مشت چاق و چلّه شونو با زن و بچه ورداشتم آوردم مهاجرت اجباری...ماموریت شغلی...ولشون میکنم تو باغچه... برای اجرای ارکستر شبانه برای بانوی من... هه هه
من: وای این همه راه رفتی شمال بخاطر من؟ باورم نمیشه...قربونت برم که انقدر خوبی...دستت درد نکنه...چشمت درد نکنه...لبت درد نکنه...گردنت درد نکنه...درد هم بکنه خودم خوبشون میکنم!
به نقل از وبلاگ "عمرعسل"
میگویند درد جسم درد روح را تسکین میدهد و تو برای فرار از درد روح راه تمارض را پیش گرفتی:
-تمام تنم درد میکنه...فکر کنم لنزام عفونی شدن... چشمام میسوزه...گلوم درد میکنه...دارم میمیرم...
ساعت 9صبح هواپیما بلند شد و او را با خود برد و تو از پای افتادی...مادر برایت گل گاوزبان با نبات و لیمو آورد... قرص مسکن آورد...قطره چشمیArtificial tear آورد.
-اشک مصنوعی میخوام چیکار...نمیخورم...جون ندارم برم مسواک بزنم...دندونام خراب میشه...بذار بخوابم تو رو خدا...حالم بده...
دسته دسته آمدند ملاقاتت...لابد شنیده بودند جنون جوانی به آه و دمی آدم را میکشد...با تاسف نگاهت میکردند...تو را که نه چون که راهشان نمیدادی...در اتاقت را نگاه میکردند...شاید در دلشان میگفتند:
-حیف شد...دختر بدی نبود...بیچاره مالیخولیایی شد از دست رفت...
خوشه های موز...کمپوتهای هلو و آناناس و پاکتهای آب انار را گذاشتند و رفتند...آن وسطها یک کتاب هم جا ماند...جاماند یا برای تو آورده بودند؟ کسی نمیداند...نام کتاب را خواندی:
-بار دیگر شهری که دوست میداشتم...ابراهیمی-نادر-1315
در دلت انگار چراغی روشن کرده باشند...چشمهایت برقی زد...موهای پریشانت را جمع کردی و پشت سرت گره زدی...صورتت را با آب توی بطری آب معدنی دماوند شستی و حتی یک لحظه فکر نکردی گلدان شمعدانی گوشه اتاقت از شوری اشکهای خشک شده بر صورتت خواهد پژمرد...کتاب را با ولع برداشتی...خدایا این کتاب صفحه 1 ندارد...از 9شماره خورده است!!!9...عددی که تو را به او پیوند داد...چراغ روشن در قلبت اما خیلی زود خاموش شد وقتی که در صفحه 10 کتاب خواندی:
-بدان که من بسوی تو باز نخواهم گشت...تو مینشینی تا انتظار پشیمانی بیافریند...بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین بیامیزد...زیرا که نفرین بی ریاترین یام آور درماندگی ست...شبهای اندوهبار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست...
تمام وجودت فریاد شده بود:
-خدایا آیا نشانه ای برای من فرستاده ای؟
چشمت شده بود کارخانه ی قطره ی
Natural Tearدر ذهنت خزعبلاتی را مرور میکردی و تلخ میخندیدی...
-خوانندگان عزیز توجه داشته باشید که در این قطره ی چشمی فوق استریل 20 نوع پلیمر طبیعی وجود داره...پلیمرهایی با توزیع وزن مولکولی بسیار باریک که همانطور که مستحضرید فوق العاده گرانبها هستند...فوق استریل بودن این قطره هم بخاطر این هست که...بخاطر این هست که...
بگو دیگر...خجالت میکشی بگویی بخاطر این است که از چشم عاشقی آمده که 3روز تمام فقط آب معدنی دماوند خورده و گریه کرده...مگر یادت رفته:
عاشق ز نثار جان نترسد از طعنه ی این و آن نترسد
کتاب را زمین نگذاشتی...حتی من هم که دانای کل و راوی داستان تو ام نمیدانم چرا...شاید خواستی بگویی عاشقی تا آخر خط...تا آخر عمر...تا آخرین قطره ی خون...تا آخرین صفحه کتاب
کتاب را دوباره در دست گرفتی... در جستجوی نشانه ای دیگر...کتاب 111صفحه داشت و تو جدول ضرب را تا 9 ده تا از حفظ کرده ای...صفحه 90 نفست را بند آورد:
باز میگردم... بازمیگردم...مرا تصدیق کنی یا انکار...مرا سرآغاز بپنداری یا پایان...من در پایان پایانها فرو نمیروم...مرا بشنوی یا نه...مرا جستجو کنی یا نکنی...من مرد خداحافظی همیشگی نیستم...باز میگردم...باز میگردم...
تلفن همراهت زنگ زد و موسیقی Jypsyking تو را از جایت پراند...شماره را نگاه کردی...میدانستی کهP بیفتد یا No Number یا 001 یعنی خودش است...صدایش...محکم ترین و دلنشین ترین صوت عالم مثل همان روز اول قلبت را لرزاند:
-باز میگردم!
امیرکبیر که بودیم ورودی ما 100نفر بود...16 دختر بقیه پسر...20نفری هم بعدا آمدند...نه کار ما به پسرها می افتاد نه کار آنها به ما...همان باورهای کلیشه ای سنتی در من ماند...در تربیت مدرس فهمیدم که ممکن یک پسر دماغ عملی ابرو برداشته هم پسر بدی نباشد و بتوان به او اعتماد کرد...فهمیدم ممکن است یک پسر روستایی که پدر و مادرش کشاورز هستند...آن هم نه کشاورز برنج و زعفران و پسته...بلکه کشاورز سیر و پیاز و سیب زمینی و کلزا (کلزا دیگه چیه؟)پسری بسیار کتابخوانده و فهمیده و روشن فکر باشد...فهمیدم ممکن است یک پسری که پدرش خلبان است و مادرش دندانپزشک افکاری کلیشه ای و متحجرانه داشته باشد...فهمیدم ممکن است اصفهانی و کرمانی بسیار دست و دلبازی باشی یا شمالی بسیار خسیسی...فهمیدم میشود جنوب شهری بیمعرفتی باشی یا شمال شهری بامعرفتی...فهمیدم میشود سرت را بالا بگیری و بگویی پدر و مادر من بیسوادند یا اینکه از داشتن پدری که چندین پست عالی مدیریت ملّی و رتبه ی استاد تمامی دانشگاه دارد شرمنده باشی...فهمیدم میشود پدرت طرفدار بین المللی حقوق بشر و وزیر مرد متفکری مثل خاتمی باشد و تو آنقدر از نظر فکری ضعیف باشی که در دیدار اول از طرفت بخواهی در صورتی که با هم به نتیجه مشترکی برای ادامه راه زندگی رسیدید اسم مستعار برای خودش بگذارد...آه فهمیدم میشود آنقدر با آقای هاشمی نسبت نزدیکی داشته باشی که در خانه او را "شیخ علی اکبر" صدا بزنی اما در عین حال از نظر فراست و سیاست زیر صفر باشی...آدم باید آدم باشد...هیچ مرزی وجود ندارد...هیچ تعریفی هیچ محدودیتی...شاید بگویید کمی دیر فهمیدم...اما به این عمقی که من فهمیدم نیاز به زمان دارد و اینکه ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است...همین امروز همه ی افکار کلیشه ای را دور میریزم...همین امروز!
وحید علوی که در پست از کوی دانشگاه صحبت و ستایشش بود شنبه روز سمینارمان با یکی از همان پیرهنهای قبلی اش آمد:
من: این از همون لباساتونه که پاره شده بود؟
دیده اید که نوابغ حواسشان درست حسابی جمع نیست:
-پیرهنم پاره ست؟ ای بابا... کجاش؟
من: نه میگم این از همون پیرهناست که تو حمله به کوی پاره شده؟
وحید: نه بابا اونجوریهام نبود...لباسا و جزوه ها سالم بودند ...رفتم جمع کردمشون
دکتر: مث که بچه ها لخت شده بودند با شورت میگشتند...
وحید: بله خوب یه مقدار با شورت میگشتند بعضی ها...
من: من شنیدم ککتل ملتف پرت میکردند پایین که اونا را تحریک کنند...راسته؟
وحید: آره خوب یه مقدار ککتل ملتف هم مینداختند از پنجره ها تو حیاط
من: تازه شنیدم اونا پایین بودند شماها شعار دادید تحریکشون کردید...
وحید: آره خوب...بچه ها بدجور شعار میدادند اما بلوک ما همه ارشد و دکترا هستند...از بلوک ما کسی ...من ندیدم شعار بده...
